۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

از فیس بوک چه خبر؟ - 2



نیک آهنگ کوثر










 دفاع از حقوق هر فعال رسانه‌ای حرفه‌ای و غیر حرفه‌ای، کمترین وظیفه ماست. ستار بهشتی، قربانی پلیس «فتا» و بدرفتاری‌هایی شد که در هر دادگاهی محکوم است. حتی بی وجدان‌ترین عضو نظام جمهوری اسلامی سعی می‌کند مسوولیت را به گردن یکی بیاندازد، چون فاجعه، فاجعه است و نمی‌توان کتمانش کرد. اما مساله را از زاویه‌ای دیگر باید دید. ستار بهشتی چه باید می‌کرد که شناسایی نشود؟ بسیاری از فعالان آنلاین آیا به مساله امنیت خودشان اهمیت می‌دهند؟ چرا فکر می‌کنیم در شرایطی که نیروی حاکم بی‌رحم است، نابینا هم هست؟ جمهوری اسلامی میلیاردها تومان هزینه خرید و استفاده از ابزار شناسایی کاربران و دستگاه‌های‌شان کرده است تا عمر نظام را اندکی طولانی‌تر کند، آن‌وقت آیا می‌توان به همین راحتی تصور کرد که فعالیت سیاسی در داخل کشور با اسم واقعی و یا با گذاشتن نشانه‌هایی می‌تواند بدون عواقب باشد؟ سایت‌های خبری و اجتماعی، هنوز نتوانسته‌اند توجه مخاطبان خود را به واقعیت‌هایی اینچنین جلب کنند. خبرهای تکراری و تبلیغی سیاسی و تحلیل‌هایی که حداکثر سیاسیون و احزاب را راضی نگه می‌دارد و قاعدتا ارزش چندانی هم ندارند آنچنان فضای سایت‌های سیاسی را پر کرده‌اند که دوستان گرداننده یادشان می‌رود که خواننده استفاده کننده از اینترنت نیز نیازهایی برای «به روز شدن» و «به روز بودن» دارد.


پویا زیدآبادی (فرزند احمد زیدآبادی)








 پدرم میگه: من شش ماه پیش به بیماری پوستی قارچ مبتلا شدم، اما در زندان مداوا شدم. پس از آن سرما خوردم که تبدیل به برونشیت شد اما با مصرف آنتی بیوتیک های قوی آثار برونشیت بر طرف شد ولی سینه و گلویم همچنان ناراحت بود. دکتر زندان رفلکس معده را سبب این ناراحتی تشخیص داد و از بیرون زندان دارو برایم تهیه شد. در همین زمان گلو و حنجره ام پر از آفت شد و جوش های کوچکی زد که پنداری گلویم پر از خار و خاشاک شده است. معالجات داخل زندان باعث بهبود نشد و تپش قلب شدید هم به خصوص در نیمه های شب به این بیماری اضافه شد. پس از آن با تشخیص پزشکی قانونی و موافقت دادستانی برای مداوا به بیمارستان خارج از زندان منتقل شدم. طبیبان معالج در جستجوی علت این ناراحتی ها هستند اما همگی می‌گویند که این ناراحتی ها قابل رفع است. بنابراین ضمن سپاس از همه‌ی دوستانی که در این باره حساسیت نشان دادند تاکید می شود میزان ناراحتی همین مقدار است و کم یا بیش از آن صحیح نیست!


اکبر عطری

 









 اگر كسى به حضرت آقا دسترسى داره به ايشان بفرمايند كه دومين رييس جمهور امريكاى جهان‌خوار يعنى حضرت جان آدامز دويست و اند سال پيش فرموده اند:
«مردم‌سالاری٬ یعنی حکومتِ قانون٬ نه آدم‌ها.»
البته اگر ايشان خودشان را خدا نمى پندارند. باور كنيد براى بدنام كردن دموكراسى راههاى بى هزينه و يا كم هزينه اى هم هست، لطفا پول اين مردم را خرج انتخابات هاى نمايشى و مديريت موازى نكنيد.
اجرتان با امام حسين  !


۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

داستان تکراری پرستو فروهر و چند پرسش از ایشان



در خبرها خواندیم که پاسپورت خانم پرستو فروهر به هنگام ورود به فرودگاه تهران توسط ماموران امنیتی توقیف گردیده است. ایشان در روز 27 آبان ماه جهت شرکت در مراسم سالگرد قتل داریوش و پروانه فروهر به ایران سفر کرده بودند. تقریبا چند سالی هست که در اواخر آبان ماه، شاهد بازگشت خانم فروهر به ایران و تکرار سناریوی بازجویی یا توقیف گذرنامه ایشان هستیم. و هر سال هم مراسم سالگرد قتل پدر و مادر گرامی ایشان به دلیل فشارهای مقامات امنیتی جمهوری اسلامی لغو می گردد و خانم فروهر چند روز بعد مجددا به محل سکونت شان در آلمان باز می گردند. نتیجه این پروسه چند روزه شاید به زعم ایشان مطرح شدن نام پدر و مادرشان - و شاید هم مطرح شدن نام خودشان ! - باشد و بس. وگرنه از این رفتن و آمدن نه تنها سودی عاید کسی نمی گردد که هيج، بلکه ضررهایی هم متوجه فعالان مدنی و حقوق بشری مي‌شود. همان طور که چند سال پیش چند تن از فعالان سیاسی و مدنی به جرم شرکت در مراسمِ – از پیش لغو شده ! - سالگرد قتل فروهرها احضار، بازجویی یا بازداشت شدند.

حال چند سؤال از خانم پرستو فروهر می پرسیم و امیدوارم پاسخی منطقی نیز از سوی ایشان دریافت نماییم:

1- اگر قصد شما به گفته خودتان دفاع از حق یادآوری خاطره پدر و مادرتان است، آیا راههای دیگری جز این رویه تکراری که در چند سال اخیر پیشه کرده اید وجود ندارد؟ راههایی که برای همه خوشایندتر و باورپذیرتر باشد؟ و اصلا چرا شما فقط در همین 4، 5 روز به یاد یادآوری خاطره پدر و مادر گرامی تان می افتید و اساسا در سیصد و شصت روز دیگر سال کجا هستید و چه می کنید؟

2- اگر هدف شما دفاع از حق جانباختگان و آزادیخواهان میهن است، چرا فقط داریوش و پروانه فروهر؟
آیا بهتر نبود شما هم مانند عزیزانی چون خواهران برومند (لادن و رویا) که پدر گرامی خود زنده یاد عبدالرحمن برومند را در راه دفاع از آزادی مردم ایران از دست دادند، کمی همت به خرج داده و اقدام به تأسیس بنیاد یا سازمانی در دفاع از آزادی و دموکراسی و حقوق بشر در ایران می نمودید و دایره فکر خویش را وسعت بخشیده و به دفاع از حقوق همه هم میهنان تان می پرداختید؟

3- چرا زمانی که در آذربایجان زمین لرزه می آید، ستار بهشتی در زندان زیر شکنجه جان می بازد یا نسرین ستوده اعتصاب غذا می کند و... شما به یاد دفاع از حقوق بشر و حمایت از دگراندیشان نمی افتید؟ آیا دفاع مستمر شما از حقوق زندانیان سیاسی و حمایت از هم میهنان ستمدیده، راه بهتری برای زنده نگاهداشتن یاد و خاطره پدر و مادر ارجمندتان نخواهد بود؟

با سپاس 

بزرگمهر
 

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

در رثای نادره زمانه ما



نادره افشاری عزیز هم از میان ما رفت و حسرتی دیگر بر قلب ما نشاند که چرا ما آدم ها تا زمانی که هستیم، قدر یکدیگر را نمی دانیم و وقتی که عزیزی رفت تازه به کرده ها و ناکرده های خویش می اندیشیم.

نادره هم رفت و چه غریبانه رفت. افسوس که نه دوستان رفتنش را آنگونه که شایسته‌اش بود به سوگ نشستند و نه دشمنان ذره ای وجدان و شرف از خود نشان دادند. نادره در سکوت کامل خبری رسانه هایی رفت که از قلم تند و تیز او و انتقادات بی پروایش متنفر بودند.

نادره فمینیست بود، مشروطه خواه بود، و مهمتر از همه یک منتقد دین... و هر یک از این سه، به تنهایی برای آنکه خیلی ها به خونش تشنه باشند کفایت می کرد. مواضع او در کنار استقامت کم نظیری که بر سر عقایدش داشت، از نادره افشاری شخصیتی خلل ناپذیر ساخته بود که از هیچ حمله و انتقادی نمی هراسید و همین خصوصیات او دشمنان کوته‌بین‌اش را بیش از پیش خشمگین می ساخت. آنهایی که برای اسهال و استفراغ فلان فعال سیاسی اصلاح طلب یا بهمان نویسنده ملی مذهبی یک هفته عزا می گیرند، از کنار مرگ این نویسنده و متفکر بزرگ به سادگی گذشتند.

نادره چوب عقایدش را خورد. شاید اگر او هم مجیز خیلی از نوچه های جمهوری اسلامی را می گفت یا از اسلام رحمانی ! دفاع می کرد و... امروز چنین غریبانه زندگی را ترک نمی گفت.

اما می دانم که برای نادره زمانه ما چنین تعریف و تمجیدهایی از هزار فحش و ناسزا بدتر بود. او هرگز بر سر آنچه که بدان معتقد بود، با کسی معامله نکرد... باشد که ما نیز چون او باشیم.

روانش شاد

و راهش پررهرو باد...


بزرگمهر 

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

نادره افشاری هم رفت...



خبر تکان دهنده ای بود. از آن خبرهای ناگهانی که همه روح و روان آدمی را به آتش می کشد. نادره عزیز هم رفت. مظلومانه و بی خبر...

ساعاتی پیش خبر درگذشت نادره افشاری عزیز را شنیدم. باورم نمی شد. چند ساعت هاج و واج در میان سایت ها و وبلاگ ها سرگردان بودم تا شاید یکی بیاید و به ما خبر بدهد که نادره حالش خوب است، خبر تکذیب شده است، نادره افشاری هنوز زنده است و در میان ما... اما افسوس که خبر رفتنش حقیقت داشت.

نادره افشاری، نویسنده و منتقد ادبی-سیاسی مقیم آلمان، در روز جمعه نوزدهم آبان ماه 1391 برای همیشه از میان ما رفت. نویسنده ای توانا و منتقدی بی پروا که صراحت لهجه اش زبانزد خاص و عام بود.

از او بسیار آموختم و همیشه جسارت کم نظیرش را می ستودم. نمی دانم چه بگویم و چه بنویسم. فقط به یکی از آخرین نوشته های نادره عزیز در فیس بوک شخصی اش استناد می کنم. شاید حرف های خود او بهترین تسلی برای دوستدارانش باشد:

" آنانی که از سن و سالم می‌پرسند؛ وقتشان را تلف می‌کنند؛ من همیشه جوانم و جوان هم می‌مانم؛ چرا که اندیشه‌ای پویا و جوان دارم؛ حتی اگر تنها خاکستری از تنم بر بستر رودخانه‌ای روان باشد. اندیشه‌های جوان و پویا نه پیر می‌شوند و نه پیر می‌کنند. پیری و مرگ متعلق به پوسیدگان فکری، عقب‌ماندگان از تمدن، عقب‌افتادگان از کاروان دانش، انسان‌ستیزان، زن‌ستیزان و زندانبانان آزادی و آگاهی است. زندگی بر پایه‌ی خرد و آگاهی، همیشه شادابی می‌آفریند؛ می‌دانستید؟ / نادره افشاری"

روانش شاد...


۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

از فیس بوک چه خبر ؟ - 1

از این پس با بخش جدیدی بنام "از فیس بوک چه خبر؟" در خدمت خوانندگان فهیم وبلاگ "آراسپ" خواهیم بود.

این بخش نگاهی به گفته ها و نوشته های فعالان سیاسی، فرهنگی و مدنی ایرانی در سایت فیس بوک خواهد داشت و انعکاس دهنده نقطه نظراتی خواهد بود که ممکن است در سایت ها و وبلاگ های دیگر کمتر مطرح شده باشد.
نظرات این افراد در مورد مسایل مختلف فقط و فقط می تواند بازتاب دیدگاه های شخصی آنان باشد و بدیهی‌ست که انتشار این نظرات به معنای تأیید آنها از سوی مدیریت وبلاگ نیست.



بابک داد 















بحث اين نيست كه چرا آقازاده هاشمي رفسنجاني اين امكان را داشت كه از زندان به بيمارستان مجهز "دي" منتقل شود و رسيدگي فوري پزشكي نسبت به او صورت گرفت؟! بحث اين است كه اولاً كشور نبايد زنداني سياسي داشته باشد. دوم اينكه اين رسيدگي بايد در مورد همه زندانيان، فارغ از اينكه آقازاده هستند يا شهروند عادي "يكسان" انجام بگيرد. و سوم اينكه مانند خاندان هاشمي رفسنجاني، خانواده همه زندانيان بايد بتوانند از زنداني بيمار خود عيادت كنند و در جريان معالجات او قرار بگيرند. ديشب آقاي رفسنجاني براي دومين بار در طول روز، از فرزندش مهدي در بيمارستان دي عيادت كرد. آيا اين امكان براي همه زندانيان به صورت عادلانه وجود دارد؟! آيا براي خانواده هدي صابر، رونقي ملكي، نسرين ستوه و سحابي و ديگران چنين بود و هست؟! اگر چنين عدالتي وجود ندارد، بدانيد كه مخالفت هاي آزاديخواهان و اعتصاب زندانيان به خاطر وجود همين "تبعيض"ها و بي عدالتي هاست. و تا رفع اين بي عدالتي ها، هيچكس نبايد دست از تلاش بردارد وگرنه قرباني بعدي تبعيض خود او خواهد بود. شك نكنيد.


سعید قاسمی نژاد















نکته ای که در گفتگو بابعضی افراد (بخصوص افراد دارای گرایشهای چپ) بسیار آزار دهنده است احساس برتری اخلاقی است که در خود مشاهده می کنند. این افراد به گونه ای رفتار می کنند که انگار طرف مقابل آنها کاملا اشتباه می کند و نماد شرارتهای اخلاقی است و بر عکس خود آنها سمبل آزاد اندیشی، اخلاق و ایده‌آل‌های بشری . چنین افرادی اصولا بخش بزرگی از واقعیت مقابل چشم خود را مشاهده نمی کنند. برای آنها آرمان سیاسی شان حقیقت برین، شخصیتهای سیاسی شان عین پاکی و صداقت است. این افراد در هنگام بحث دچار این سردرگمی می شوند که چگونه طرف مقابل نظریات بدیهی آنها را نمی پذیرد. در این شرایط تنها چیزی که بنظرشان می رسد حماقت، انحراف اخلاقی یا وابستگی فرد مخالف است. اگر طرفدار جمهوری خواهان باشید حتما ناآگاه، جنگ طلب، مزدور یا کاملا دیوانه هستید؛ اگر طرفدار سرمایه داری باشید لزوما تشنه به خون فقرا؛ حتی اگر اندک سئوالی و تردیدی در مورد مناقشات گسترده حول و حوش ازدواج همجنسگرایان، سقط جنین و مانند اینها داشته باشید خشک مغز، تندرو مذهبی، ضد زن، طرفدار سنگسار، فاشیست و هزار هیولای دیگر هستید. این افراد اصولا هیچ توجهی به پیچیدگیهای نظری و عملی مسائل نمی کنند و هیچ به خود زحمت نمی دهند کمی درمورد نقطه نظر مخالفان خود بیندیشند و با برچست های کودکانه سعی در پاک کردن صورت مسئله دارند.


نیلوفر بیضایی











به من گفتند در جایی پرسیده شده آیا من یعنی نیلوفر بیضایی همجنسگرا هستم؟ دوست دارم پاسخ این سوال را در اینجا بدهم. می دانم علت این پرسش حمایت بیدریغ و علنی من از حقوق همجنسگرایان بوده است. حمایتی که از امروز آغاز نشده و برای اولین بار در سال 1997 یعنی پانزده سال پیش در قالب نمایش بازی آخر که یکی از شخصیتهای اصلی اش یک همجنسگرا بود، شکل علنی بخود گرفت. شاید نمایش من اولین نمایش ایرانی باشد که در آن یک همجنسگرا از هویت و حقوق خود سخن گفته است. این حمایت در شکل علنی و بصورت تدوین مقاله و جمع آوری امضا از هنرمندان در دفاع از حقوق همجنسگرایان ادامه یافت. با اینهمه من همجنسگرا نیستم. برای دفاع از حقوق همجنسگرایان حتما نباید همجنسگرا بود، همانطور که برای دفاع از حقوق بهاییان نیز حتما نباید بهایی بود. دفاع از حقوق دیگران دفاع از حق حیات انسانی ست. دفاع از حق بودن ودیگر گونه بودن است. من این دفاع را برای خود بعنوان یک هنرمند یک وظیفه می دانم. منتی هم بر سر کسی نمی گذارم و بدنبال امتیازی نیز نیستم. من باور خود را زندگی می کنم، هم در زندگی شخصی و هم در کار هنری و با هیچکس هم تعارف ندارم و به هیچکس هم باج نمی دهم ...