رضا پهلوی: فرصت یا خطر؟!
مقاله ای به قلم الاهه بقراط
من رضا پهلوی را نه به عنوان شاهزاده (که هست) یا پادشاه (که معلوم نیست بشود) بلکه به مثابه یک شخصیت سیاسی در نظر می گیرم. نمی دانم طرفداران وی، چه آن کسانی که مشروطه خواه دمکرات هستند و چه افرادی که حاضر نیستند یک گام از سلطنت وی عقب روند، چه انتظاراتی از وی و چه توصیه هایی برای او دارند. ارزیابی من تنها بر اساس مواضع اعلام شده رضا پهلوی است. از این رو، پروایی ندارم بگویم، از یک سو در مقایسه بین رژیم کنونی که سرنوشت ما در دست اوست و رژیم گذشته که به تاریخ پیوسته است، من هزار بار رژیم گذشته را ترجیح می دهم و گمان می کنم تاریخ نیز قضاوتی مشابه خواهد داشت. از سوی دیگر بین تمام شخصیت های سیاسی و ملی برای من رضا پهلوی که برخلاف برخی جمهوری خواهان (بعضا دو آتشه) تاکنون نه او را دیده ام و نه حتی تلفنی سخنی با وی گفته ام و به طور کلی دوری از قدرت را اعم از پوزیسیون یا اپوزیسیون یک نقطه قوت و ضامن سلامت و استقلال کار روزنامه نگاری می دانم، مناسبت ترین شخصیتی است که می تواند در این شرایط خطرناک و فاجعه بار، نقش تاریخی و تعیین کننده در اتحاد همه نیروهای دمکرات ایران بازی کند. شخصیتی که از مواضع وی برداشت می شود، بر بسیاری از مدعیان جمهوری خواهی که برخی را خوب و از نزدیک می شناسم، ترجیح دارد. لیکن بر این حقیقت نیز آگاه هستم که فقط عمل و آینده می تواند این ارزیابی را تغییر دهد چرا که مواضع پسندیده هنوز به معنای آن نیست که آدمی در عرصه عمل و در لحظات حساس بتواند به آن پایبند بماند.
من به عنوان انسانی که زندگی فردی خود را محدود و محتوم به فنا می بینم و به عنوان یک ایرانی، سربلندی و جاودانگی ملت ایران و آن سرزمین را آرزو دارم، از یک سو برای یافتن رهبران ملی در میان مردگان و «مرحوم» ها به دنبال کسی نمی گردم و از سوی دیگر در میان زندگان کسی را با ظرفیت و موقعیت رضا پهلوی نمی یابم. همان گونه که گفتم، من در او نه شاهزاده یا پادشاه آینده، بلکه یک شخصیت سیاسی میهن دوست می بینم که تصادفا به مشروطه خواهان تعلق دارد. اگر جمهوری خواهان یک نفر را ارائه کنند که بتوان وی را در کفه دیگر ترازو در برابر رضا پهلوی قرار داد، آنگاه بلافاصله باید به تأمل پرداخت که کدام یک را به مثابه یک «فرصت» بهتر می باید برگزید. ولی جمهوری خواهان چنین فردی را ندارند و از همین رو برخی با تحریف تاریخ به «مرحوم» مصدق روی آورده اند که به استناد زندگی سیاسی و مسئولیت و مقام و عملکردش در دوران پهلوی ها و نیز به استناد خاطراتی که به قلم خودش منتشر شده است، نه تنها هرگز «جمهوری خواه» نبوده، بلکه ملقب به «مصدق السلطنه» هم بوده است. ولی کسی چه می داند؟ شاید مصدق خیال بنیانگذاری جمهوری را در سر می پروراند. ولی درست همین گونه می توان گمان کرد که شاید در سودای «سلسله مصدقیان» می بوده است! این همه اما تنها فرض بی پایه است نه علم و واقعیت، درست مانند «جمهوری خواه» بودن وی! ولی حقیقت مهم این است که از یک سو او دیگر وجود ندارد تا بتواند چیزی را رهبری کند و از سوی دیگر اندیشه جنبش ملی و استقلال و میهن دوستی پس از گذشت نیم قرن با اندیشه دمکراسی و حقوق بشر و عدالت اجتماعی در آمیخته و دامنه و زوایای دیگری یافته است که با دهه سی خورشیدی در ایران مقایسه پذیر نیست. فقط از نظامی چون جمهوری اسلامی بر می آید که برنامه های اتمی خود را عوام فریبانه با جنبش ملی شدن نفت مقایسه کند و با تکیه بر نا آگاهی تاریخی و علمی جامعه، بر طبل جنگ بکوبد و ملت و مملکت را در برابر یک فاجعه جبران ناپذیر قرار دهد.
کسانی هم که مبارزانی چون اکبر گنجی و عباس امیرانتظام را با ماندلا و گاندی و غیره مقایسه می کنند و چه بسا رهبری خود را در آنها می جویند، به این نمی اندیشند که این مقایسه ها بس بیجاست. رک و صریح بگویم: من به عنوان یک ایرانی هرگز حاضر نیستم زیر پرچم کسانی بروم که زمانی از مدافعان و دست اندر کاران جمهوری اسلامی بوده اند، حتی اگر صد سال در زندان همان کسانی بسر برند که زمانی مدافع آنان بوده اند. دفاع از آزادی آنها و استقبال از تغییر مواضع آنان که از خیمه حکومت دینی به اردوگاه دمکراسی و حقوق بشر پیوسته اند وظیفه بی چون و چرای هر انسان آزاده و دمکرات است، لیکن نه گاندی و نه ماندلا و نه هیچ یک از رهبران جنبش های آزادی خواهانه هرگز در زندگی سیاسی خود اشتباه فاحشی مانند دفاع از رژیمی چون جمهوری اسلامی و کارگزاری در آن را مرتکب نشده اند. آگاهی همواره با پذیرش مسئولیت همراه است. هر فرد و هر مقوله ای را هم باید در جای خود قرار داد. و یکی از بدبختی های ایرانیان همواره این بوده است که هیچ چیز را در جای خود قرار نمی دهند و همه هم در همه کار دخالت می کنند. با احساسات تمام سر می برند و صمیمانه دروغ می گویند.
اگر آینده را نمی توان پیش بینی کرد، از گذشته اما می توان آموخت. ایرانیان یک بار در آستانه انقلاب اسلامی یک فرصت تاریخی به نام «بختیار» را از دست دادند و با چشم بسته به دامان آخرین انقلاب ایدئولوژیک قرن بیستم و تنها حکومت ولایت مطلقه فقیه در غلطیدند. حکومتی که به آبشخور تروریسم کنونی و عامل جنگ افروزی در خاورمیانه و جهان تبدیل گشت. این بار نباید اجازه داد برخی با لجاج بر سر عقاید ایدئولوژیک خود مردم را به سویی برانند که یک بار دیگر فرصتی تاریخی را از دست بدهند. ایران با سرعت به سوی فاجعه و جنگ رانده می شود. آنهایی که هشت سال مردم را به «پروژه اصلاحات» مشغول کردند، در سکوتی مرگبار فرو رفته اند و بزرگترین هنرشان در این روزها این بوده است درباره «حق فناوری هسته ای» که سه سال است به بازی موش و گربه تبدیل شده و یک «کاریکاتور» که پنج ماه پیش در یک روزنامه دانمارکی منتشر شده، خطاب به اروپا بیانیه اعتراضی صادر کنند. آنهایی هم که تلاش می کنند با چنگ و دندان روی درخت تنومند تاریخ یادگاری بنویسند، خوب است به این واقعیت توجه کنند که همواره تاریخ است که شخصیت ها را بر می گزیند و نه برعکس. در غیر این صورت، نتیجه یا کمدی (مانند بنی صدر و احمدی نژاد) و یا تراژدی (مانند قطب زاده و امیرانتظام) از آب در می آید.

















