۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

رضا پهلوی: فرصت یا خطر؟!

















رضا پهلوی: فرصت یا خطر؟! 

مقاله ای به قلم الاهه بقراط


* اگر اشتباه نکنم، این مقاله مربوط به سال 2006 است. نکات در خور تأملی داشت که بد نیست بار دیگر مورد مطالعه قرار گیرد. خاصه آنکه هنوز هم مشکلاتی که در این مقاله به آنها اشاره شده، کمابیش به قوت خود باقی است و اپوزیسیون رژیم اسلامی همچنان از عدم انسجام و اختلافات ریز و درشت رنج می برد. - بزرگمهر


الاهه بقراط - گفته بودم در فرصتی دیگر به نام آنچه مضمونش همبستگی نیروهای دمکرات ایران در مقابله با جمهوری اسلامی و گشودن راه تحقق دمکراسی و حقوق بشر است، خواهم پرداخت. لیکن از آنجا که واقعا معتقدم نام این مضمون اساسا از اهمیت برخوردار نیست، به همین بسنده می کنم که بگویم نامش را هر کس هر چه دلش می خواهد بگذارد: اتحاد، جبهه، ائتلاف، همبستگی، کنگره، و همراه با قید فراگیر، گسترده، سراسری، ملی و… به راستی این نام چه اهمیتی دارد، هنگامی که از یک سو همه ظاهرا «عنب» و «استافیل» و «انگور» و «ئوزوم» می خواهند و از سوی دیگر هر یک از آن «موجود» ایستاده در تاریکی تفسیر خود را ارائه می دهد؟ حال آنکه با یک فرهنگ لغت و روشن کردن یک چراغ می توان دریافت آنچه ضروریست و آنچه تلاش می شود توضیح داده شود، چیزی جز یک امر واحد و مشترک نیست که هر کس آن را به نامی می خواند و به پندار خود به توصیف تنها بخشی از آن می پردازد .


خطر کجاست؟

این بحث را با تأکید بر اینکه هیچ جنبش و حرکتی بدون یک رهبری معین که مردم و جهان آن را مخاطب قرار دهند، نمی تواند به اهداف خود برسد، پی می گیرم. بر همین زمینه، شکل گیری «اتحاد جمهوری خواهان» در اوایل سال 2003 نیز دو دلیل مهم داشت: یکی تشکیل یک جبهه سیاسی در برابر مشروطه خواهان و مبارزه با «بازگشت سلطنت»، و دیگری عرضه خود به جهان غرب و یا به زبان عامیانه: «ما هم هستیم».
مشکل بزرگ گردانندگان «اتحاد جمهوری خواهان» اما این است که خود را به خطا سخنگوی همه جمهوری خواهان می پندارند. واقعا آیا همه کسانی که طرفدار جمهوری اند، خواهان حرکت گام به گام و اصلاحات در ساختار جمهوری اسلامی هستند؟ آیا همه جمهوری خواهان رژیم جمهوری اسلامی را اساسا به پرسش نمی کشند و خواهان تغییر آن نیستند؟ آیا پاسخ منفی به همین پرسش ها یکی از دلایل شکل گیری «جمهوری خواهان دمکراتیک و لائیک» نبود؟
در واقع برای این نوع جمهوری خواهان مقوله «جمهوری خواهی» از خود و سرشت سیاسی آن تعریف نمی شود. بلکه اتفاقا همان کسانی که از دل و جان خواهان آن هستند کاملا نسنجیده معنای جمهوری خواهی را به «نه سلطنت» و «نه پهلوی» کاهش داده اند! آنها با «نخواستن سلطنت» و با «رد پهلوی» تعریف می شوند و نه با جوهر جمهوری و یا آنچه خود می خواهند. آنها خود را با «نفی» دیگری و نه با «اثبات» خود تعریف می کنند. و این شیوه از شوربختی در صد سال اخیر همواره گریبان نیروهای سیاسی را در چنگ خود داشته است. ایران و جهان هم نمی توانند صبر کنند تا این جمهوری خواهان به تعریفی از خود برسند، بعد اگر توانستند، متحد و قوی شوند، بعد به میدان بیایند و زور بازو به مشروطه خواهان نشان دهند. قطار تاریخ در حرکت است. برای کسی سوت نمی زند و صبر نمی کند. یا باید سوارش شد، یا مانند دوران جمهوری اسلامی باید به این رضایت داد که به رکاب قطار در حال حرکت چسبید و بعد هم با لگد زمامداران تازه به قدرت رسیده یکی یکی به گوشه ای پرتاب شد!
من رضا پهلوی را نه به عنوان شاهزاده (که هست) یا پادشاه (که معلوم نیست بشود) بلکه به مثابه یک شخصیت سیاسی در نظر می گیرم. نمی دانم طرفداران وی، چه آن کسانی که مشروطه خواه دمکرات هستند و چه افرادی که حاضر نیستند یک گام از سلطنت وی عقب روند، چه انتظاراتی از وی و چه توصیه هایی برای او دارند. ارزیابی من تنها بر اساس مواضع اعلام شده رضا پهلوی است. از این رو، پروایی ندارم بگویم، از یک سو در مقایسه بین رژیم کنونی که سرنوشت ما در دست اوست و رژیم گذشته که به تاریخ پیوسته است، من هزار بار رژیم گذشته را ترجیح می دهم و گمان می کنم تاریخ نیز قضاوتی مشابه خواهد داشت. از سوی دیگر بین تمام شخصیت های سیاسی و ملی برای من رضا پهلوی که برخلاف برخی جمهوری خواهان (بعضا دو آتشه) تاکنون نه او را دیده ام و نه حتی تلفنی سخنی با وی گفته ام و به طور کلی دوری از قدرت را اعم از پوزیسیون یا اپوزیسیون یک نقطه قوت و ضامن سلامت و استقلال کار روزنامه نگاری می دانم، مناسبت ترین شخصیتی است که می تواند در این شرایط خطرناک و فاجعه بار، نقش تاریخی و تعیین کننده در اتحاد همه نیروهای دمکرات ایران بازی کند. شخصیتی که از مواضع وی برداشت می شود، بر بسیاری از مدعیان جمهوری خواهی که برخی را خوب و از نزدیک می شناسم، ترجیح دارد. لیکن بر این حقیقت نیز آگاه هستم که فقط عمل و آینده می تواند این ارزیابی را تغییر دهد چرا که مواضع پسندیده هنوز به معنای آن نیست که آدمی در عرصه عمل و در لحظات حساس بتواند به آن پایبند بماند.
کسانی که به خیال خود می خواهند رضا پهلوی را به هر قیمتی شده به پادشاهی «آریامهر گونه» برسانند و در سایه «سلطان» لم بدهند، و از او می خواهند کر و کور و لال شود تا مبادا از جاه و جلال پادشاهی اش کاسته شود، بر این نکته مهم آگاه نیستند که نقش هیچ شخصیتی در تاریخ با سکوت رقم نخورده است! این سلطنت طلبان در این نکته با برخی از جمهوری خواهان که خواستار عدم حضور رضا پهلوی در سیاست روز هستند، اتفاق نظر دارند؛ با این تفاوت که مخالفان رضا پهلوی نگرانند مبادا با حضور او در سیاست بر «جاه و جلال شاهانه اش» افزوده شود!
صریح بگویم: نه تنها بین جمهوری خواهان، بلکه در میان مشروطه خواهان نیز یک شخصیت ملی و جوان (جوان بودن سیاستمدار برای جامعه امروز ایران یک امتیاز مهم است. جوانان در همه جهان از «مردان» عصا قورت داده گریزانند و در عرصه سیاست و کشورداری نیز به دنبال «ستارگان» هستند) یافت نمی شود که پیشینه اش به ساواک یا حکومت اسلامی و واواک و سپاه و بسیج نرسد. بگذریم از اینکه اگر ما نجنبیم، و ایران در شرایطی مانند افغانستان و عراق قرار گیرد، آنگاه همین گردانندگان «اتحاد جمهوری خواهان» و ملیون دو آتشه هم مجبور خواهند شد در برابر افرادی سر فرود آورند که خیلی راحت سابقه همکاری شان با سازمان سیا هم اعلام می شود!
البته ظاهرا با توضیحاتی که از سوی گردانندگان «جمهوری خواهان» داده می شود، آنها اصولا به هیچ شخصیت ملی و یا نهاد فراگیر که مردم به آن امید ببندند و آن را سخنگوی خود بدانند و جامعه بین المللی بتواند با آنها به گفتگو بپردازد، نیاز ندارند چرا که آنها هنوز به «اصلاح طلبان اسلامی» در حکومت کنونی ایران امیدوارند! چه سرسختی غریبی! و این در حالیست که برخی از آنان به «نشست برلین» ایراد می گیرند زیرا بر این پندارند که رضا پهلوی در «اتاق بغلی» حضور داشته است! گویا نمی دانند برای تأثیرگذاری و یا هدایت یک جریان اصلا نزدیکی مسافت لازم نیست! مگر جریان موسوم به اصلاح طلبی در جمهوری اسلامی در پستوی «اتحاد جمهوری خواهان» در لندن و بروکسل و برلین و واشنگتن پنهان شده است؟ آنها هزاران کیلومتر فاصله دارند و با این همه خط و ربط آنها تا این اندازه به هم نزدیک است! نزدیکی مسافت مهم نیست، نزدیکی خط مهم است! حتی اگر گردانندگان «ا. ج.» (اتحاد جمهوری خواهان) بر این گمان باطل باشند که «ج. ا.» (جمهوری اسلامی) آنها را می شنود و این آنها هستند که بر سیاست «داخل» تأثیر می گذارند و یک بار در برابر آینه وجدان نایستند و از خود نپرسند اگر چنین است پس احمدی نژاد از کجا پیدایش شد؟!
خانم مسیح علی نژاد، روزنامه نگار جوان ایرانی، دوران مجلس ششم را به «برزخ» در «کمدی الهی» دانته تشبیه کرده است. به راستی نیز دوران این نوع اصلاحات را می توان برزخی دانست که نمی توانست به جهنم احمدی نژاد نیانجامد. سرسختی در طرفداری از اصلاحاتی که پروژه سازان آن بارها مرگش را اعلام کرده اند، البته قابل درک است. چرا که تنها با «اصلاح گام به گام» می توان ادامه «جمهوری» را به هر شکل و با هر مضمونی حفظ کرد تا مردم در برابر یک انتخاب دوباره قرار نگیرند، حتی اگر به قیمت فرو رفتن کشور در فاجعه بیانجامد. در عین حال در تمامی سخنان این نوع «جمهوری خواهان» یک مشکل مهم آنها که همانا «ضعیف» بودن آنهاست، هویداست. آنها معتقدند مشروطه خواهان هم متحدند و هم دارای انسجام و رهبری معین. در حالیکه جمهوری خواهان مانند چهل تکه اند و هر کدام یک ساز می زنند. اینکه پس آنها عنوان «اتحاد» را از کجا آورده اند، بماند. اینکه چرا آنها به جای تخطئه مشروطه خواهان و پیچیدن به پر و پای رضا پهلوی به بررسی این واقعیت مهم نمی پردازند که چرا نتوانسته اند جمهوری خواهان را متحد کنند هم بماند. مشکل دیگر آنها در این است که آنها مشروطه خواهان را به عنوان «خطر» در نظر می گیرند. حال آنکه مشروطه خواهان دمکرات نه «خطر» بلکه «نیرو» هستند و جمهوری خواهان اگر درباره سرنوشت ملت و مملکت احساس مسئولیت کنند و تمامی نیروی خود را بر روی حفظ جمهوری اسلامی نگذارند، می توانند با هشیاری از این نیرو استفاده کنند. هیچ تضمینی وجود ندارد که همکاری با این «نیرو» به استقرار جمهوری واقعی در ایران نیانجامد. رضا پهلوی آن زمان هم می تواند به عنوان یک شخصیت سیاسی و ملی مانند دیگر مدعیان به وظیفه خود در برابر ملت عمل کند. خطر اصلی بیست و هفت سال است بر ایران فرمان می راند. دمکرات های ایران، چه مشروطه طلب و چه جمهوری خواه، هیچ کدام برای یکدیگر خطر به شمار نمی روند، مگر آنکه هر کدام از آنها نظام مورد علاقه خود را بر خواست دمکراسی و حقوق بشر و سرنوشت ملت و منافع ملی ترجیح دهند. در آن صورت آنها نه تنها برای یکدیگر خطر به شمار می روند، بلکه هر دو آنها برای میهن و مردم ما خطر جدی هستند! این در حالیست که ایران با جمهوری اسلامی به اندازه کافی با انواع خطرها روبروست و به یک خطر تازه نیازی ندا. رد

*****

راستش را بخواهید نقش خوان کارلوس پادشاه اسپانیا را خود جمهوری خواهان نسنجیده به میان کشیدند. باید گفت اتفاقا ژنرال فرانکو دیکتاتور اسپانیا نیز سی سال پیش احتمالا تصوری چون برخی جمهوری خواهان درباره این «شاهزاده» داشت. فرانکو به این دلیل در بستر بیماری و در آخرین سال زندگی خود شاهزاده خوان کارلوس را به جانشینی خود برگزید تا وی از آنجا که از نوادگان پادشاهان بوربن است، ادامه دیکتاتوری وی را تضمین کند. لیکن خوان کارلوس که جوانی تحصیل کرده و روشنفکر بود، بلافاصله با اعلام آزادی مطبوعات و فعالیت احزاب و برگذاری انتخابات آزاد جهت تشکیل دولت، بر دیکتاتوری در اسپانیا نقطه پایان نهاد.
من نه تنها هیچ احساس عشق یا نفرت نسبت به دو نظام سیاسی جمهوری و پادشاهی ندارم، بلکه در شرایط کنونی ایران، دلیلی هم برای ترجیح یکی بر دیگری نمی یابم. لیکن به خوبی می دانم دمکراسی و تأمین حقوق بشر و عدالت اجتماعی را در یک جمهوری به سلطنت استبدادی و عین همان را در مشروطه پادشاهی به یک جمهوری استبدادی ترجیح می دهم و گمان می کنم این هنر من نیست و هر عقل سالم و دمکرات چنین می کند. درک این موضوع نیز آن چنان پیچیده نیست که مرتب آن را تکرار کرد. مگر آنکه عده ای خود را به نفهمیدن بزنند و یا تحریف نظرات را بیشتر به سود خود بشمارند.


فرصت کدام است؟

ولی این را باید تکرار کرد که بنا بر واقعیت جامعه ایران و غم کار و نانی که توده مردم با آن درگیرند، برای کسی نظام سیاسی ایران هیچ اهمیتی ندارد. لیکن از آنجا که تجربه تلخ مردم از جمهوری اسلامی و انتخاب مکرر رییس جمهوری های تدارکاتچی و مجلس های بی خاصیت جان آنها را به لب رسانده است، و هم چنین تجربه افغانستان و عراق به ویژه در زمینه عدم امنیت و خطراتی که یکپارچگی ایران را تهدید می کند، گرایش به نظام پادشاهی بیش از پیش گسترش می یابد. ولی این به معنای بازگشت سلطنت یا بازگشت به گذشته نیست، چرا که هرگز هیچ کس اگر هم بخواهد نمی تواند به گذشته باز گردد و یا گذشته را باز گرداند. این تحریف ظریفی است که از سوی مخالفان نظام پادشاهی رایج شده و مرتب تکرار می شود.
برخی از جمهوری خواهان که بیشتر نقش چرخ پنجم جمهوری اسلامی را در خارج کشور بازی می کنند (یعنی بدون آنها هم کار جمهوری اسلامی می گذرد) همه کارشان را گذاشته اند و چسبیده اند به خطر «بازگشت سلطنت»! گویی وظیفه آنان نه تلاش برای برقراری جمهوری راستین، بلکه جلوگیری از برقراری سلطنت است! این همان سیاستی است که بیست و هفت سال پیش از درون آن هیولای جمهوری اسلامی سر برآورد و هم امروز ادامه و بقای آن را تأمین کرده و به آن خوراک می دهد.
من به عنوان انسانی که زندگی فردی خود را محدود و محتوم به فنا می بینم و به عنوان یک ایرانی، سربلندی و جاودانگی ملت ایران و آن سرزمین را آرزو دارم، از یک سو برای یافتن رهبران ملی در میان مردگان و «مرحوم» ها به دنبال کسی نمی گردم و از سوی دیگر در میان زندگان کسی را با ظرفیت و موقعیت رضا پهلوی نمی یابم. همان گونه که گفتم، من در او نه شاهزاده یا پادشاه آینده، بلکه یک شخصیت سیاسی میهن دوست می بینم که تصادفا به مشروطه خواهان تعلق دارد. اگر جمهوری خواهان یک نفر را ارائه کنند که بتوان وی را در کفه دیگر ترازو در برابر رضا پهلوی قرار داد، آنگاه بلافاصله باید به تأمل پرداخت که کدام یک را به مثابه یک «فرصت» بهتر می باید برگزید. ولی جمهوری خواهان چنین فردی را ندارند و از همین رو برخی با تحریف تاریخ به «مرحوم» مصدق روی آورده اند که به استناد زندگی سیاسی و مسئولیت و مقام و عملکردش در دوران پهلوی ها و نیز به استناد خاطراتی که به قلم خودش منتشر شده است، نه تنها هرگز «جمهوری خواه» نبوده، بلکه ملقب به «مصدق السلطنه» هم بوده است. ولی کسی چه می داند؟ شاید مصدق خیال بنیانگذاری جمهوری را در سر می پروراند. ولی درست همین گونه می توان گمان کرد که شاید در سودای «سلسله مصدقیان» می بوده است! این همه اما تنها فرض بی پایه است نه علم و واقعیت، درست مانند «جمهوری خواه» بودن وی! ولی حقیقت مهم این است که از یک سو او دیگر وجود ندارد تا بتواند چیزی را رهبری کند و از سوی دیگر اندیشه جنبش ملی و استقلال و میهن دوستی پس از گذشت نیم قرن با اندیشه دمکراسی و حقوق بشر و عدالت اجتماعی در آمیخته و دامنه و زوایای دیگری یافته است که با دهه سی خورشیدی در ایران مقایسه پذیر نیست. فقط از نظامی چون جمهوری اسلامی بر می آید که برنامه های اتمی خود را عوام فریبانه با جنبش ملی شدن نفت مقایسه کند و با تکیه بر نا آگاهی تاریخی و علمی جامعه، بر طبل جنگ بکوبد و ملت و مملکت را در برابر یک فاجعه جبران ناپذیر قرار دهد.
کسانی هم که مبارزانی چون اکبر گنجی و عباس امیرانتظام را با ماندلا و گاندی و غیره مقایسه می کنند و چه بسا رهبری خود را در آنها می جویند، به این نمی اندیشند که این مقایسه ها بس بیجاست. رک و صریح بگویم: من به عنوان یک ایرانی هرگز حاضر نیستم زیر پرچم کسانی بروم که زمانی از مدافعان و دست اندر کاران جمهوری اسلامی بوده اند، حتی اگر صد سال در زندان همان کسانی بسر برند که زمانی مدافع آنان بوده اند. دفاع از آزادی آنها و استقبال از تغییر مواضع آنان که از خیمه حکومت دینی به اردوگاه دمکراسی و حقوق بشر پیوسته اند وظیفه بی چون و چرای هر انسان آزاده و دمکرات است، لیکن نه گاندی و نه ماندلا و نه هیچ یک از رهبران جنبش های آزادی خواهانه هرگز در زندگی سیاسی خود اشتباه فاحشی مانند دفاع از رژیمی چون جمهوری اسلامی و کارگزاری در آن را مرتکب نشده اند. آگاهی همواره با پذیرش مسئولیت همراه است. هر فرد و هر مقوله ای را هم باید در جای خود قرار داد. و یکی از بدبختی های ایرانیان همواره این بوده است که هیچ چیز را در جای خود قرار نمی دهند و همه هم در همه کار دخالت می کنند. با احساسات تمام سر می برند و صمیمانه دروغ می گویند.
نکته دیگر در پذیرش رهبری رضا پهلوی این است که کسی از جمهوری خواهان طلب نمی کند رهبری یک «پادشاه» را بپذیرند! این اندازه نقض غرض را در نخستین نگاه می توان دریافت. مگر آنکه جمهوری خواهان پیشاپیش پادشاهی وی را قطعی بشمارند! نقش رضا پهلوی به مثابه یک شخصیت ملی است که اهمیت می یابد. کسی چه می داند؟ شاید این جمهوری پرانتز خونینی باشد که دیر یا زود باید بسته شود. شاید هم رضا پهلوی بنیانگذار یک جمهوری واقعی در ایران شود و یا چون خوان کارلوس مهر دمکراسی و حقوق بشر را بر ساختار سیاسی ایران بکوبد و افراد و احزابی که امروز مخالف او هستند، فردا تشکیل دهندگان دولت های ملی در نظامی شوند که وی پادشاه آن به شمار می رود. چه کسی جرأت دارد در شرایطی که اکنون ایران در آن بسر می برد، چیزی را پیش بینی کند؟
اگر آینده را نمی توان پیش بینی کرد، از گذشته اما می توان آموخت. ایرانیان یک بار در آستانه انقلاب اسلامی یک فرصت تاریخی به نام «بختیار» را از دست دادند و با چشم بسته به دامان آخرین انقلاب ایدئولوژیک قرن بیستم و تنها حکومت ولایت مطلقه فقیه در غلطیدند. حکومتی که به آبشخور تروریسم کنونی و عامل جنگ افروزی در خاورمیانه و جهان تبدیل گشت. این بار نباید اجازه داد برخی با لجاج بر سر عقاید ایدئولوژیک خود مردم را به سویی برانند که یک بار دیگر فرصتی تاریخی را از دست بدهند. ایران با سرعت به سوی فاجعه و جنگ رانده می شود. آنهایی که هشت سال مردم را به «پروژه اصلاحات» مشغول کردند، در سکوتی مرگبار فرو رفته اند و بزرگترین هنرشان در این روزها این بوده است درباره «حق فناوری هسته ای» که سه سال است به بازی موش و گربه تبدیل شده و یک «کاریکاتور» که پنج ماه پیش در یک روزنامه دانمارکی منتشر شده، خطاب به اروپا بیانیه اعتراضی صادر کنند. آنهایی هم که تلاش می کنند با چنگ و دندان روی درخت تنومند تاریخ یادگاری بنویسند، خوب است به این واقعیت توجه کنند که همواره تاریخ است که شخصیت ها را بر می گزیند و نه برعکس. در غیر این صورت، نتیجه یا کمدی (مانند بنی صدر و احمدی نژاد) و یا تراژدی (مانند قطب زاده و امیرانتظام) از آب در می آید.
برخی ممکن است در بده بستان های رایج ترجیح دهند در برخی موارد سکوت کنند، برخی چیزها را به روی خود نیاورند، واقعیت را نبینند و یا کمرنگ تر از آنچه هست ببینند، لیکن واقعیت خارج از اراده ما وجود دارد و در عمل همان رنگی را دارد که دارد. تردیدی نیست که جنبش آزادی خواهی ایران از زهر جاه طلبی، سکه زدن به نام خود و شهوت شهرت و نام و مقام در امان نخواهد بود. اینجاست که شاید عرفان ایرانی به معنای مثبت آن بتواند چون پادزهر عمل کند تا بتوان همواره منافع بلند مدت میهن و مردم را بر هیولای درون حاکم گرداند. مثلا می توان چنین اندیشید دیر یا زود همه ما بی تردید در فنا جای خواهیم گرفت و چه خوب است تنها عشق و عمل خود را برای آزادی و انسان و خاک بر جای نهاده باشیم. ولی آیا در سیاست می توان چنین اندیشید؟ واقعا نمی دانم! امروز تنها این را می دانم که «همه با هم» نمی توان جنبشی را رهبری کرد و در این بازار مکاره سیاست که هیچ کس دیگری را قبول ندارد، همراه با مردمی که در تبلیغات پوچ محاصره شده اند و سخت گرفتار معیشت و بی خبر از خطری هستند که در کمین شان نشسته است، رضا پهلوی نه تنها خطر به شمار نمی رود، بلکه بی تردید تنها فرصت تاریخی است که در این شرایط وجود دارد.


۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

انتقال مهندس رضا کرمانی به زندان قزل حصار



ساعاتی پیش مهندس رضا کرمانی از پیشکسوتان حزب پان ایرانیست که صبح امروز بر خلاف روند معمول مورد بازداشت قرار گرفته بود از زندان قزل حصار کرج با خانواده خود تماس گرفت.

خبر انتقال ایشان به زندان قزل حصار در حالی منتشر می گردد که بر اساس رویه معمول ایشان می بایستی به زندان رجایی شهر منتقل شوند اما به دلایلی نا معلوم به زندان غیر سیاسی قزل حصار انتقال یافتند که خود این امر به دلیل وضعیت خاص این زندان نگرانی شدید خانواده ایشان را در بر داشته است.

مهندس رضا کرمانی به دلیل کهولت سن و مشکلات ناشی از آن در وضعیت مناسبی قرار ندارند.




مهندس کرمانی از دروازه تاریخ با افتخار وغرور گذشت

به قلم: فرهاد باغبانی

هم میهن، زنان و مردان آزادی خواه، مقاومت ملت ایران و رهروان اندیشه اهورایی پان ایرانیسم ادامه دارد.ما در درون مرز با ایمان راسخ به فرهنگ نیاخاکی و در راه ملت ایران تا آخرین دم حیات و واپسین لحظه غروب زندگی تلاش ها و کوشش های خود را در راه شکوه وبزرگی میهن رنج دیده و خیانت کشیده ادامه خواهیم داد.در همین راستا مهندس کرمانی و دیگر رزمندگان پان ایرانیسم. بر سر پیمان خود هستند حتی اگر سر برود. برای ما حفظ و نگهداری وپاسداری از مرز و بوم ومنافع ملی امری است غیر قابل برگشت.ما هرگزبا دشمنان ایران زمین کوتاه نیامده ایم و کوتاه نخواهیم آمد. در این باره سخت گذشت ناپذیریم.ما به راه ایران و ناسیونالیسم ملی میهنی خویش با قلبی آکنده به مهر و عشق وصف ناشدنی به میهن مسیر مبارزه را ادامه خواهیم داد...

چه افتخاری بالاتر از این برای مبارزه نستوه و خستگی ناپذیری چون مهندس کرمانی که توانست در سن ۷۸ سالگی بلاخره از دروازه تاریخ با افتخار وغرور بگذرد.مهندس در همین جا شادباش ها و درودهای گرم مرا پذیرا باشید. شما اکنون بخشی از تاریخ میهن و کهن دیار ایرانیان شدید..
بی گمان همه رزمندگان راه پان ایرانیسم ،زنان،مردان آزاده ای که میهن مقدس خود را می ستایند در راه وگذار پر فراز ونشیبی که پیش روی پان ایرانیسم است. همراه وهمگام ماخواهند شد. پس گام ها رااستوار تر و اندیشه ها رامسلح تر کنید به ایمان و خرد ناب ایرانی. بی گمان روحیه میهن پرستی ، عشق و شیدایی که در تک تک آحاد ملت ایران چونان سیل خروشانی در جریان است ما را هدایت ورهبری خواهد کرد وبزرگ ترین پشتیبان ما در این مرحله از زندگی خواهد بود.
یاران و مبارزان راه ایران بزرگ تردید نداشته باشید:از این امتحان وآزمایش بزرگ در پیشگاه ملت ایران این بار نیز سربلند پیروز خواهیم آمد به نام و نه ننگ. اکنون دروازه های تاریخ آغوش خود را به سوی ما گشوده است. آیا روح زمانه خود را خواهیم شناخت؟ قطعا بله. چنین خواهد شد..
ما به راه ناسسیونالیسم ملت ایران. در اندیشه سپندو باورهای خاک و با تمسک به آیین خون؛ نبرد خویش را تا پیروزی ملت ایران و تحقق آرمان ایران بزرگ ادامه خواهیم داد تا سپیده دمان تاریخ.
امروز مهندس کرمانی اندیشه و مرامش در تاریخ ثبت گردید. چه آرزویی بهتر و آرنگی بالاتر برای ایشان. مهندس کرمانی فرزند و مرید کوچکت، ورود با افتخار وشکوهمند شما را به تاریخ صمیمانه از روی خلوص ونیت پاک با ایمانی راسخ به راه و مرام شما تبریک می گوید. میلاد و روزت مبارک مهندس...

در همین ارتباط بخوانید:

بیانیه سازمان جوانان حزب پان ایرانیست پیرامون بازداشت مهندس رضا کرمانی

گفتگوی دکتر ایرج شاه ولایتی با حسین کیانزاد از پیشکسوتان حزب پان ایرانیست پیرامون بازداشت مهندس کرمانی (ویدئو)

نگاهی به زندگی مهندس رضا کرمانی (ویکی پدیا)




۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

نقدی بر مستند "شب بود" درباره فریدون فرخزاد



یکشنبه شب در سالگرد قتل ناجوانمردانه هنرمند مردمی و مبارز ایران، فریدون فرخزاد مستندی با عنوان «شب بود» درباره زندگی وی از شبکه من و تو پخش شد. محبوبیت فریدون فرخزاد در کنار محبوبیت شبکه من و تو که جزو پربیننده ترین کانال های فارسی زبان ماهواره به شمار می رود، سبب گردید تا این برنامه بینندگان فراوانی را به خود جلب کند. من در اینجا به هیچ روی قصد تخطئه سازندگان این برنامه را ندارم، چرا که معتقدم نفس پرداختن به شخصیت تکرارناشدنی چون فریدون فرخزاد خود کاری است ارزشمند و درخور تقدیر؛ اما لازم می دانم نکاتی را در مورد این برنامه و مطالبی که در آن توسط تهیه کنندگان یا مهمانان برنامه مطرح گردید، بیان کنم:
1- باید در انتخاب افراد دقت بیشتری صورت می گرفت. به جز بانو پوران فرخزاد و استاد اسماعیل خویی، سایر افرادی که در این برنامه پیرامون شخصیت فریدون فرخزاد سخن گفتند، شناخت مستقیمی از شخصیت وی نداشتند. بعضاً کسانی بودند که حتی یک بار هم او از نزدیک ندیده بودند! هرچند نگارش یک کتاب یا خواندن یک آواز به یاد فریدون فرخزاد هم کاری است بسیار شایسته و قابل تحسین، اما چه بهتر که از وجود افرادی نزدیک تر به فریدون هم در این برنامه استفاده می شد تا اطلاعاتی ناب تر از جنبه های مختلف زندگی و افکار فریدون فرخزاد در اختیار بیننده قرار می گرفت.
2- ای کاش مثل برنامه مستندی که یک شب پیشتر، از همان شبکه درباره دکتر شاپور بختیار پخش گردیده بود، این برنامه هم صرفاً به نقل روایتی مستقیم از افکار، آثار و سخنان خود فریدون فرخزاد می پرداخت، تا اینکه حالتی داستان گونه بیابد و هرکس از زاویه دید خود درباره شخصیت او سخن بگوید.
3- جای خالی یک فیلم جدید یا یک سند تازه از فریدون فرخزاد در این برنامه به شدت احساس شد. تمام فیلم ها و کلیپ هایی که از فریدون پخش شد، در سایت هایی نظیر یوتیوب به راحتی قابل دسترس است. حقیقتاً می توان گفت در این زمینه، مستند «شب بود» حرف تازه ای برای بینندگانش نداشت.
4- درباره فعالیت های سیاسی فریدون فرخزاد در پس از انقلاب (که بی تردید یکی از مهمترین عوامل محبوبیت امروز او در میان مردم ایران است) سخن چندانی گفته نشد. از آن همه کنسرت های سیاسی و سخنرانی های افشاگرانه، تنها به یکی دو دقیقه از کنسرت او در رویال آلبرت هال لندن اکتفا کردند.
5- آنچه بیش از همه شگفتی مرا برانگیخت، زمانی بود که از شرکت کنندگان در این برنامه پیرامون افکار و عقاید سیاسی فریدون فرخزاد سئوال شد. یکی او را دوستدار مکتب مارکسیسم و سوسیالیسم دانست و دیگری وی را فردی که صرفاً مخالف جمهوری اسلامی بود. گمان می کنم برای اثبات عقاید واقعی فریدون فرخزاد، هیچ سندی بهتر از سخنان خود او نباشد:
چندان شایسته نیست افراد یا گروههای سیاسی که تا آخرین روزهای حیات فریدون به وی دشنام و ناسزا می گفتند، امروز بخواهند محبوبیت او را به پای خود و همفکران شان بنویسند. از فریدون فرخزاد به اندازه کافی ترانه ها، اشعار، سخنرانی ها و مقالات سیاسی به جا مانده است که بتوان با تحلیلی واقع بینانه، در مورد عقاید و افکار وی به قضاوتی عاری از خطا نشست.
6- نکته جالب دیگر، که می توان آن را در ادامه دو بحث پیشین مطرح نمود، یعنی پرهیز از پرداختن به جنبه سیاسی شخصیت فرخزاد و فعالیت های او در سالیان پس از انقلاب (که نمی دانم ناشی از ترس و خودسانسوری تهیه کنندگان این برنامه بود، یا محافظه کاری و پرهیز از ورود به برخی مجادلات سیاسی)، عدم اشاره مستقیم به عاملان قتل او بود. پس از افشای ماجرای قتل های زنجیره ای و اعترافات مأموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی و با توجه به تکرار موارد مشابه از قتل دگراندیشان و فعالان سیاسی اپوزیسیون در خارج از کشور، تردیدی وجود ندارد که این قتل به دستور مستقیم مقامات جمهوری اسلامی صورت گرفته بود. اما متأسفانه به این جنبه از مسئله هم کمتر پرداخته شد و تنها به بازسازی صحنه وقوع قتل اکتفا گردید.
شاید اگر چنین نواقصی وجود نداشت، مستند «شب بود» به اثری بهتر و به یادماندنی تر تبدیل شد.


۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

رضا پهلوی: قتل شاپور بختیار اپوزیسیون را سال ها به عقب راند



شاپور بختیار از جمله شخصیت های سیاسی ایرانی بود که بیش از همه بر من اثر گذاشتند. او آدم عمل گرایی بود و جسارت رُک گویی داشت. او حاضر نبود با افرادی همچون مجاهدین یا دیگر اسلام گرایان همکاری کند. او واقعاً و عمیقاً انسانی عرفی گرا بود. او بارها به من یادآور شد که به نهاد پادشاهی احترام می گذارد. بر خلاف بسیاری از هم نسلانش در میان طرفداران قدیمی مصدق، او نظام پادشاهی را نفی نمی کرد، ولی نسبت به رفتار پدرم موضعی بسیار انتقادی داشت و وی را بدلیل خودکامگی اش مسئول فقدان آزادی سیاسی در کشور می دانست. به اعتقاد او این فقدان یکی از دلایل انقلاب بود. او یک مدافع حقیقی پادشاهی پارلمانی بود.
در تبعید، او در وضعیت سیاسی دشواری قرار گرفته بود. به عنوان آخرین نخست وزیر شاه او نمی توانست مدعی رهبری تمام مخالفان رژیم شود. با این حال، او کوشید که هم رهبر گروه باشد و هم متحدکننده همه مخالفان رژیم اسلامی. او کوشید با علی امینی، دیگر نخست وزیر پیشین شاه همکاری کند. اما این تلاش به شکست انجامید، زیرا اطرافیان آنان به مشاجره با یکدیگر پرداختند. در دوره بختیار تلاش می شد تا شخصیت های شناخته شده خوشنام با هم متحد شوند، اما متأسفانه این شخصیت ها تماس کافی با یکدیگر نداشتند. این یکی از دلایل ضعف اپوزیسیون در گذشته بود...
قتل شاپور بختیار در پاریس در سال 1991 اپوزیسیون را به عقب راند. اگر او و دیگر دولتمردان در سالهای دهه 1980 [دهه 1360 خورشیدی] کشته نشده بودند، تجارب شان بسیار مفید واقع می شد. متأسفانه آن زمان برای متحد کردن اپوزیسیون بسیار زود بود. غالب واکنش ها – و این خصیصه ای ایرانی است – احساسی و برخی اوقات شدیداً افراطی بود. هیچکس با دیگری مدارا نمی کرد. همه یکدیگر را متهم می کردند و از هم جدا می شدند و دشمن مشترک را به فراموشی می سپردند.

در اوایل سالهای دهه 1980 تقریبا هیچ گفتگویی میان جناح های مختلف اپوزیسیون وجود نداشت و غالب مخالفان جز خود و ایدئولوژی شان چیز دیگری را نمی دیدند. تا اواخر سال 1990 اختلاف میان چپ، که در اصل جمهوری‌خواه است و طرفداران پادشاهی رفع ناشدنی به نظر می رسید. امروز این اختلاف به گذشته تعلق دارد و هر آنچه که در توان دارم انجام می دهم تا حول هدفی واحد یعنی استقرار دموکراسی، همه کسانی را که با پدرم مبارزه کرده و آنهایی که از او پشتیبانی کردند، با یکدیگر متحد سازم. می خواهم عامل آشتی و اتحاد باشم.


برگرفته از کتاب: زمان انتخاب، ص 46 (نسخه اینترنتی)


وبلاگ دوستداران فریدون فرخزاد راه اندازی شد



وبلاگ "دوستداران فریدون فرخزاد" راه اندازی شد। لطفاً از این وبلاگ دیدن کرده و ما را در هر چه بهتر کردن آن یاری دهید:


۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

به یاد اکبر محمدی، اسطوره همیشه جاوید


آخرین نامه اکبر از درون زندان

مدت ۷ سال است که در اسارت هستم و انواع فشارهاي جسمي و روحي را طي اين مدت تحمل کرده ام. به دليل قرار گرفتن زير انواع شکنجه هاي قرون وسطايي در طي بازجويي هاي اوليه به انواع بيماريها از جمله ديسک کمر مبتلا شده ام که در نتيجه شدت گرفتن ديسک کمرُ مسئولين امنيتي از ترس اينکه اين بيماري منجر به فلج يا مرگ اينجانب گردد و رسوايي آن برفضاحت هاي پيشين آنها اضافه گردد و به خاطر آنکه مسئوليت آنچه بر سر من آورده اند گريبانگيرشان نشود، زيرعنوان [مرخصي نامحدود] مرا از زندان بيرون فرستادند.
در دوران مرخصي استعلاجي براي معالجه بيماري ام به متخصصين مراجعه کردم اما اعلام کردند به علت تخليه مايع نخاعي انجام اين عمل در داخل کشور مقدور نيست و به ناچار کژدار و مريز اين مدت را با مصرف دارو سپري کردم.
آقايان وقتي متوجه شدند هنوز زنده هستم در تاريخ 19 تيرماه 1385 مجددا مرا به زندان بازگرداندند. ظرف يک ماه گذشته که به زندان بازگشته ام، مراجعات مکررم به بهداري زندان براي ادامه مداوا بي نتيجه مانده و هر بار با جواب سر بالا و پرخاش و توهين روبرو شده ام.
از اين رو اکنون که مسئولين مرگ با ذلت را براي من تدارک ديده اند،ُ تصميم دارم زير بار ظلم و ذلت نروم و اگر قرار است در شرايط اسارت بميرم، نوع مرگ خود و شرايط آن را خود تعيين کنم. از اين رو اعلام ميدارم در صورتي که مسئولين مربوطه به خواست قانوني ام پاسخ ندهند، براي آزادي خود جهت مداوا و همچنين در اعتراض به نقض سيستماتيک حقوق بشر در حکومت جمهوري اسلامي و نيز براي آزادي کليه زندانيان سياسي از تاريخ اول مرداد 1385 به صورت نامحدود دست به اعتصاب غذا خواهم زد.
واضح است در صورت بروز هرگونه اتفاقي براي اينجانب مسئوليت مستقيم آن با سران حاکميت است و آنان مي بايست پاسخگو باشند.


اکبر محمدي- دانشجوي زنداني - متهم رديف اول کوي دانشگاه تهران"




دردنامه پدر اکبر محمدی

اکبر محمدی دانشجوی سال چهارم رشته مدد کاری اجتماعی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی به مدت هفت سال و اندی در زندان اوین با آن همه دوندگی من آخر اکبرم را کشتند . هنگامی که آن حادثه تلخ را به یاد می آورم دردهایمان می شکند و بغض گلویمان را می فشارد تا فریادی ار آن بیرون نیایید . فریادی که در نفسها حبس است که فریاد رسی بر آن نیست چگونه فاجعه دردناک ۱۸ تیر۷۸ را از یاد ببرم . که غم در سینه هایمان و آه در نفسهایمان مسکون گشته است . در حالی که دانشجوی خود را در پشت میله های زندان در حبس می دیدم و نظاره گر آن بودم . حاصل این بی عدالتی و نافرجامی از چیست ؟ عاملان ومسببان آن جنایت فجیع به مدال افتخار مزین گشته و فرزندم اکبر محمدی دانشجوبی آزادی خواه و وطن پرست بعد از هفت سال و اندی با آن همه شکنجه زندان توحیدنتیجه آن شده است که رژیم منفور آن را به طرز فجیع کشته اند. چه کسانی باید جواب گوی این تیر گیوا و ظلم های وارد بشد٬ در کدام سرزمین و دیاری قشر جوان و آگاه از شرایط زمان و جویندگان و رهروارن علم به حبس کشیده می شوند و به جای تحصیل و علم اندوزی او را بکشند از طرف وزارت اطلاعات به زندان اوین تحط شرایط شدیدترین شکنجه های جسمی و روحی به سبک قرون وسطی ای از قبیل کوبیدن سر به دیوار ٬ ضربه مشت به سر ٬ کابل به کف پا و بدن ٬ آویزان نمودن به صورت قپانی٬ ضربه و لگد بر شکم ٬ و بی خوابی و برادر را در پیش برادر شکنجه می کردند و نمک به زخم های فرزندانم می پاشیدند و از پله هفتم ساختمان اکبر را با لگد انداختند روی زمین به طوری که تمام تلاششان کسب اغرار دروغین از منوچهر و اکبر بوده است . امیدوارم دادستانی!؟ باشد در سرتاسر گیتی که حق فرزندانم را بستاند و انتقام فرزندم را که به نا حق و فقط به خاطر ابراز عقیده و آزادی خواهی و وطن پرستی کشته شده است را بگیرد .
محمد محمدی
۱۳/۶/۱۳۸۵


پيام شهبانو فرح پهلوی به خانواده محمدی به مناسبت درگذشت اکبر محمدی در زندان جمهوری اسلامی

دهم امرداد ماه ۱۳۸۵
خانواده محمدی، با نهايت تاسف و تاثر از درگذشت دردناک فرزند عزيزتان، اکبر محمدی، در زندان جمهوری اسلامی آگاه گرديدم. اکبر محمدی، نمونـه برجستـه ای از يک ايرانی وطن پرست است که با شهامت در رده اول آزادی خواهان با مقاومت در برابر رژيم حاکم برای مدت هفت سال همه نوع شکنجـه و آزار را تحمل نمود و نهايتاً جان خود را در اين مبارزه مقدس از دست داد.
من به عنوان يک ايرانی و يک مادر داغ ديده، تألم مادر، پدر و خانواده اکبر محمدی را عميقاً درک می کنم. به آنان و به ملت ايران و به ويژه به دانشجويان از صميم قلب تسليت می گويم.
نام اکبر محمدی در بين آزادی خواهان ايران هميشه جاويدان خواهد ماند.
فرح پهلوی



نامه سپاسگزاری پدر زنده یاد اکبر محمدی از شهبانو فرح پهلوی
به نام ایزد منان
با درود و سپاس فراوان به مادر مهربان ایران زمین شهبانو فرح پهلوی
اینجانب محمد محمدی پدر زنده یاد اکبر محمدی هستم ٬ اکبرم را بخاطر ابراز عقیده و آزادی خواهی بعد از هفت سال اسارت در زندان اوین کشتند . و به امید خدا خودشان نیز با سر افکندگی دنبال او خواهند رفت . چون مثلِ معروف است کسی که باد بکارد طوفان درو خواهد کرد . شهبانوی عزیز ٬ مادر گرامی و ارجمند پسرم را در موقع دفن کردن تحویلم دادند که عمل خود را سالم جلوه دهند در لحظه مرگ حضور ما را دلیل رضایت اعلام کردند . اما جنایت کاران بی شرف که دستشان به خون فرزندم آلوده است باید بدانند که خداوند و مردم ایران انتقام فرزند من و فرزندان ما را از آدمکشان و جنایت کاران خواهند گرفت .
چراغ ظلم ظالم تا ابد هرگز نمی سوزد ... اگر سوزد شبی سوزد شبی دیگر نمی سوزد
شهبانوی عزیز مادر مهربان فشار زندان اوین کمر فرزندم منوچهر را خم کرده است و این خائنین و آدم فروشان تک تک ما را به نحوی دارند از بین می برند و به وضوح می دانم که از این به بعد این موضوع (جنایت رژیم ایران ) ادامه خواهد داشت .
گیرم که حشر و نشر و معادی به کار نیست با دست انتقام جوی طبیعت چه می کنی
شهبانوی عزیز فرزندم نسرین به خاطر ایذاء و اذیت و آزار رساندن سازمان اطلاعات ایرانبه خانواده محمدی از نظر روحی و جسمی ضربه محلکی به او وارد شده است . تقاضای بنده این است که نسبت به نسرین مساعدت داشته باشید . و در پایان از اظهار هم دردی شما با این خانواده و از اینکه به یاد فرزندانم (که فرزندان شما و ایران عزیز هم می باشند) کمال تشکر را دارم . اینجانب محمد محمدی از راه دور دست پر توان شما را می بوسم.



پیام رضا پهلوی به مناسبت درگذشت مشکوک اکبر محمدی در زندان جمهوری اسلامی
نهم امرداد ماه ۱۳۸۵
هم میهنان عزیزم،
پـس از هفـت سال شکنجـه و شـلاق، سرانجـام دانشجـوی دلیـرومقـاوم، اکبرمحمـدی، توسط رژیم جنون و جنایت جمهوری اسلامی بقتل رسید و بدین ترتیب: حکم اعدام وی – پس از هفت سال – توسط جانیان و زندانبانان جمهوری اسلامی به مرحله اجرا درآمد.
اکبرمحمدی، نمونـۀ برجستـه ای از دانشجویـان مشروطه خواهـی بود که علیرغـم سکوت سنگین اپوزیسیــون و بی توجه بـه عافیت طلبـی ها و عاقبت انــدیشی ها، قهرمانانه، پرچــم مبارزه و مقاومت در برابر استبداد سیاه حاکم را بردوش کشید.
نام و خاطــرۀ اکبرمحمــدی، در تاریــخ جنبش آزادیخواهی مردم ایــران – عموماً – و در تاریخ جنبش دانشجــویــی – خصوصــا – همــواره جاویــدان خواهــد مانــد و آزاد اندیشــی و شجاعت بی نظیروی، بی تردید، چراغ راه همۀ مبارزان راه آزادی ایران خواهد بود।
من، ضمن همــدردی و همبستگی با خانــوادۀ سـرفـــراز اکبرمحمدی، فقــدان این فرزند شجاع و فداکاروطن را به عموم ملت ایران و خصوصا دانشجویان، تسلیت می گویم.
خداوند نگهدار ایران باد
رضا پهلوی


نامه پدر اکبر محمدی خطاب به مردم ایران و جهان

به نام یزدان پاک
اینجانب محمد محمدی پدر زنده یاد اکبر محمدی مان از کلیه سازمان ها و نهد های حقوق بشری و بین المللی و همچنین آزادی خواهان داخل و خارج از کشور ایران و کلیه مردم عزیز ایران با هرعقیده ای انتظار دارم اکبر را فراموش نکنند، چون اکبر در راه آزادی وطن مبارزه کرده بود و کشته شد . امیدوارم این پدر پیر و خسته از روزگار از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ تا بحال بیش از سه هزار و پانصد فقره نامه برای مسئولین نوشتم دریغ از یک دانه جواب ٬ در آخر پاسخ تمام این نامه ها را با کشتنپسرم به من جواب دادند. اکبر محمدی در راه آزادی و سربلندی ایران عزیز از بذل جان و مال مایه گذاشت و با عذت و افتخار در این راه کشته شد . در پایان ارز تمام جوانان عزیز ایران می خواهم نگذارند خون اکبر پایمال شود و ادامه دهنده راه و آرمان اکبر باشند .اکبر فقط در راه آزادی میهن عزیزش مبارزه کرده و کشته شده بود نه بخاطر مقام .
محمد محمدی