
بعنوان یک ایرانی آزادیخواه، با وجود آنکه همواره یکی از مخالفان سازمان مجاهدین خلق و سیاستهای دیروز و امروز این سازمان بوده و هستم، حمله وحشیانه به اردوگاه اشرف و کشتار هممیهنانمان را شدیدا محکوم میکنم.
به امید آزادی ایران و ایرانی
پاینده ایران
چند روز پیش که بر حسب عادت، اوقات فراغت خود را با پرسه زدن در وبلاگهای مختلف سیاسی و تاریخی سپری میکردم، با مطلبی مواجه شدم که مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد.
مطلب مورد اشاره به حدود سه سال و نیم پیش برمیگشت: امرداد 1386، و عنوان آن چنین بود: هشدار شاهزاده رضا پهلوی به مردم ایران در مورد مخاطرات آینده اتمی!
این مطلب در واقع بیانیهای بود که در پی رخداد زمینلرزهای در ژاپن توسط شاهزاده رضا پهلوی صادر گردیده بود و در آن به آسیبپذیری نیروگاههای اتمی در برابر حوادث طبیعی نظیر زمینلرزه و خطرات جبرانناپذیر آن اشاره میشد. نمیدانم در آن اوضاع و احوال چند تن از کارشناسان مسایل ایران، به عمق اهمیت چنین موضوعی توجه کرده بودند؟ در آن روزها که هنوز بسیاری از مخالفان امروز، همراهان جمهوری اسلامی بودند و در سر دادن شعار «انرژی هستهای حق مسلم ماست» سعی میکردند از سایرین پیشی بگیرند. در آن شرایط بود که هنوز فاجعهای مثل آنچه امروز در ژاپن میبینیم، روی نداده بود و شاید حتی خود ژاپنیها نیز هرگز وقوع چنین فاجعهای را پیشبینی نمیکردند. به همین سبب از دید من، تیزبینی شاهزاده رضا پهلوی در صدور چنین بیانیهای براستی جای تحسین دارد. آن هم در شرایطی که هنوز بخشی از جامعه به واسطه تبلیغات شبانهروزی رژیم جمهوری اسلامی، به برنامه هستهای رژیم و نتایج آن باورمند بودند و هنوز دست سران این رژیم دروغگو به اندازه امروز رو نشده بود (آن روزها هنوز جنبش سبزی در کار نبود و بسیاری از کسانی که امروز خود را اپوزیسیون رژیم میخوانند، جزو همراهان و همکاران جمهوری اسلامی بودند).
این بیانیه، تنها نمونهای است از تفاوتهای یک اپوزیسیون واقعی با یک اپوزیسیون دروغین یا به اصطلاح عامیانهاش نان به نرخ روز خور، که در شرایط مختلف و بر اساس منافع فردی و گروهی خود، جایگاه خویش (پوزیسیون یا اپوزیسیون) را به آسانی تغییر میدهد:
هشدار شاهزاده رضا پهلوی به مردم ایران در مورد مخاطرات آیندۀ اتمی

هم میهنان عزیزم،
اخیرا زلزله ای در ژاپن روی داد که ضمن وارد ساختن خسارات گونـاگون خطر بسیار مهمی را نیز به همراه داشت و آن صدمه زدن به یکی از بزرگتـرین نیروگاه های برق اتمی جهان در این کشور بود. پخش اشعــه رادیو اکتیـو از این نیروگــاه علاوه بر آلــوده ساختن آبهای اطــراف بر ناحیه وسیعــی در منطقه نیــز تاثیرات منفی دراز مدت برجــای خواهـد گــذاشت که از هم اکنون نگرانی دولت و ملت ژاپن و مردم منطقه را فراهم کرده است.
این حادثه، به مــردم میهن مــا هشــدار و پیام مهمی میدهد حاکــی از اینکه وقتی کشوری مانند ژاپن با صنایع و تکنولــوژی پیشرفته و تخصص فــوق العاده و همچنیـن استفاده از عالی ترین تکنولوژی هـای مربوط به ساخت و مدیریت نیروگاه های بــرق اتمی با چنین خطرات پیش بینی نشده طبیعی روبرو باشد؛ کشورعزیزما نیز که در خط جهانی زلزله قراردارد اگر در آینده خدای ناخواسته با حوادث مشابهی روبرو شود و بخصوص با ضعف تکنولوژی کهنه و فرسوده بنای رآکتورهای برق اتمــی و همچنین مدیریت بسیار پائیـن رژیــم حادثه ای مشابــه که در اثـر یک زلزله قدرتمند حاصل شود بـرای مردم ایــران بمراتب خطرات و عواقب مهلک تـر و ناگوارتری در برخواهد داشت.
این حادثه که در ژاپن روی داد باردیگر به ایرانیان آگـاه و متخصصان امر این هشدار را میدهد که سیاست های غلط و عوامفریبانــه دولت ولایـــت فقیه و بــاج دادن به کشورهــا و گروه های قاچاق بین المللی برای تاسیس مخفیانه و عجولانه رآکتورهای مستعمل و غیرقـابل اعتماد اتمی و تاسیسات وابسته بآن، چه مخاطرات و زیـان های، جبران ناپذیــری را برای ملت ایران فراهم کرده و کشور و ملت را در معرض چه حوادث پیش بینی نشده ای قرار داده است.
هیچ رژیم و هیچ دولت ملی، کشور و ملت خــود را در برابــرچنین مخاطرات عظیــم و غیرقابل جبرانی قرار نمیدهد. رژیم ولایت فقیه و مسئولان درجه اول آن از این بابت نیز در پیشگاه ملت ایران مقصر و جوابگو میباشند.
خداوند نگهدار ایران باد
امرداد 1386

گسترش سازمان فداییان اسلام
ترور موفق احمد كسروي از يك سو، و كوتاهيها و گاه همراهيهاي سياستپيشگان آن روزگار ايران از سوي ديگر، قدرت سازمان نوپاي فداييان اسلام را تثبيت نمود. نواب صفوي پس از آزادي از زندان به شهرهاي مختلف ايران سفر كرد و به تبليغ افكار ماليخوليايي خويش پرداخت. وي در اين مرحله ترجيح ميداد با سفر به نقاط مختلف كشور به تبيين ايدئولوژي سازمان در ميان مردم، بويژه جوانان و اقشار فقير جامعه بپردازد. دسته اول از روي سادگي و بي تجربگي ميتوانستند طعمهاي آسان براي نواب و يارانش باشند و به راحتي به دامان سازمان بلغزند. دسته دوم نيز اغلب تحت تأثير عقايد خرافي و تعصبات پوچ ديني قرار داشته و مثل موم در مشت ملايان بودند. بدين منظور نواب صفوي به شهرهاي مشهد، گرگان، ساري، رشت، قزوين، زنجان، كرمانشاه، نجف و... سفر كرد كه اين سفرها بيش از دو سال (از سال 1325 تا اواخر سال 1327) به طول انجاميد. نواب در سال 1326 به همراه عبدالحسين واحدي و حسين امامي (قاتل كسروي) به نواحي شرقي كشور عزيمت نمود. قصد وي از اين سفر ديدار با سران ايل هزاره، در مرز ايران و افغانستان، بود. زيرا وي معتقد بود چون ايل هزاره از شيعيان متعصب و مذهبي هستند، ميتواند جوانان اين ايل را به راحتي جذب سازمان نمايد. سپس عازم تربت جام و تايباد شد. اما در ورود به خاك افغانستان ناكام ماند. از اين رو به مشهد بازگشت و پس از آن به دعوت طلاب مازندراني عازم ساري شد. سخنراني وي در مدرسه ديني ساري موجب شد تا وي دستگير و يازده روز (بله! فقط يازده روز!) بازداشت شود. اما بلافاصله آزاد و به همراه عبدالحسين واحدي به تهران بازگشت. البته ارمغان وي از اين سفر ديدار با يكي ديگر از ملايان فتنهجوي آن روزگار يعني آيتالله كوهستاني در بهشهر مازندران بود. نواب در سال 1327 در ادامه سفرهاي تبليغاتي اش براي فريب عده ديگري از جوانان اين مرز و بوم به لرستان و پس از آن شيراز سفر و سخنرانيهايي ايراد كرد. وي در سفر شيراز با حاج سيد نورالله شيرازي نيز ملاقات نمود.
قتل عبدالحسین هژیر
در همين اوان، عبدالحسين هژير مأمور تشكيل كابينه شد و در اول تيرماه 1327 از مجلس شوراي ملي رأي اعتماد گرفت. وي از طرف محمدرضاشاه مأموريت يافته بود تا به مذاكرات نفت با انگليسيها ادامه دهد. نواب و يارانش كه اكنون اهداف بلندپروازانهتري در سر ميپروراندند، اين بار بدنبال ترور شخصيتهاي بزرگتر و مهمتري بودند و هژير طعمه مناسبي براي آنان به شمار ميرفت. با این توجیه که هژیر مهره انگلیسیهاست و در انتخابات مجلس دخالت کرده است، حكم ترور او توسط نواب صفوي صادر و انجام اين مأموريت خطير بر عهده حسين امامي گذاشته شد. عبدالحسين هژير كه در ماجراي ترور كسروي از فداييان اسلام تمجيد و حمايت كرده و كسروي را مهدورالدم ناميده بود، خود قرباني اين گروه افراطي شد و در روز هشتم آبان 1328 در مسجد سپهسالار تهران با شليك گلوله به قتل رسيد. پس از اين سوءقصد، حسين امامي دستگير و به اعدام محكوم شد و در روز 17 آبان به سزاي اعمال خود رسيد. اما عجيب آنكه باز هم نواب صفوي، واحدي و ديگر عوامل هدايتكننده اين وقايع از چنگ عدالت گريختند تا همچنان به جانفشاني در راه اسلام ادامه دهند!
بهدنبال ترور هژير، نتايج دور اول انتخابات مجلس شانزدهم باطل گرديد و در انتخابات مجدد آيتالله كاشاني و برخي از چهره هاي منتسب به جبهه ملي نظير دكتر مصدق، حسين مكي، حائريزاده، دكتر شايگان و... به مجلس راه يافتند و آيتالله كاشاني (كه حكم امام و مرشد فداييان اسلام را ايفا ميكرد) با كمك مصدق و يارانش به رياست مجلس انتخاب شد. حال راه براي تركتازي نواب و دوستانش بازتر شده بود و قرباني بعدي كسي نبود جز سپهبد رزم آرا.
قتل سپهبد رزمآرا و تبرئه قاتل!
پس از ترور هژير، محمد ساعد به مقام نخست وزيري رسيد. در آن مقطع مهمترين مسئله دولت، پيگيري مذاكرات با شركت نفت ايران و انگليس در جهت افزايش عوايد حاصل از فروش نفت بود. ساعد در اين مذاكرات توفيق چنداني نيافت و پس از چندي جاي خود را به علي منصور داد. دولت وي نيز نتوانست اين مهم را به انجام برساند. تا اينكه سپهبد حاجيعلي رزمآرا، رييس ستاد ارتش (كه به هنگام نجات آذربايجان نيز همين سمت را بعهده داشت) به مقام نخست وزيري رسيد. رزمآرا براي فداييان اسلام هدف آسانتري بود، زيرا مخالفتهاي شديد كاشاني و مصدق و حاميانش در جبهه ملي با او راه را براي انجام اين مقصود سهلتر ميساخت. سازماندهي تظاهراتي بر ضد رزمآرا در تهران و برخي از شهرها و تخريب شخصيت وي در ميان افكار عمومي گام بعدي بود كه با موفقيت انجام پذيرفت. سرانجام در روز شانزدهم اسفند 1329 هنگامي كه رزمآرا براي شركت در يك مراسم مذهبي به مسجد شاه رفته بود، توسط خليل طهماسبي به قتل رسيد. پس از انتخاب حسين علاء به نخستوزيري و تشكيل كابينه جديد، خليل طهماسبي و عده اي از فداييان اسلام از جمله عبدالحسين واحدي، سيد هاشم حسيني و اميرعبدالله كرباسچيان (مدير روزنامه نبرد، ارگان سازمان فداييان اسلام) بازداشت شدند و سه ماه بعد خود نواب هم در 12 خرداد 1330 دستگير و زنداني شد। اين وقايع سرآغاز بروز اختلافاتي بين فداييان اسلام و جبهه ملي شد كه با تداوم بازداشت نواب (كه تا بهمن 1331 به طول انجاميد) در دوران زمامداري مصدق اين اختلافات به دشمني گراييد. هرچند جبهه ملي در آزادسازي خليل طهماسبي از هيچ كوششي دريغ نورزيد و در شانزدهم امرداد 1331 با طرح ماده واحده اي به قيد سه فوريت! در مجلس خواستار آزادي قاتل رزمآرا از زندان شد. برطبق اين ماده واحده «چون جنايت حاجيعلي رزمآرا و حمايت او از جانب اجانب بر ملت ايران ثابت است، بر فرض آنكه قاتل او استاد خليل طهماسبي باشد از نظر ملت ايران بيگناه و تبرئه شناخته ميشود.» همچنين كاشاني در مصاحبه اي با روزنامه «ديلي اكسپرس» چاپ لندن علناً از قتل رزمآرا حمايت و عنوان داشت: «اين عمل به نفع ملت ايران بود و اين گلوله و ضربه عاليقدرترين و مفيدترين ضربهاي بود كه به پيكر استعمار و دشمنان ملت ايران وارد آمد... قاتل رزمآرا بايد آزاد شود. زيرا اين اقدام در راه خدمت به ملت ايران و برادران مسلمان عملي شده است... خليل طهماسبي مجري اراده قاطبه ملت ايران است.»
بدين ترتيب با حمايتهاي علني برخي از عناصر جبهه ملي و كاشاني خليل طهماسبي در روز 24 آبان آزاد شد و بلافاصله پس از آزادي به دستبوسي كاشاني شتافت. اندكي بعد نواب صفوي نيز از زندان آزاد شد. نواب پس از آزادي دور جديدي از سفرهاي تبليغي خود را به اقصي نقاط ايران آغاز كرد و اقدام به يارگيري و تقويت مجدد سازمان از طريق جذب نيروهاي جديد و جوان نمود. وي در نخستين سفرش عازم قم شد و به ايراد سخنراني براي طلاب آنجا پرداخت و وضعيت فرهنگي كشور در دوران رضاشاه و محمدرضا شاه را مورد انتقاد قرار داد (و افسوس که امروز هم عدهای هنوز با تعصب و کینهتوزی از آن دوران به روزگار سیاه استبداد و سرکوب و اختناق یاد میکنند! گویا سفرها و سخنرانیهای نواب صفویها و جلسات حسینیه ارشاد و میتینگهای جلالیه و بورسیههای تحصیلی دولت شاهنشاهی و... را از یاد بردهاند! عجب استبدادی! چه اختناقی!) نواب در اين سفر مدتي را در خانه يار قديمياش عبدالحسين واحدي گذراند و با برخي از روحانيون قم نظير آيتالله شريعتمداري، آيتالله مرعشي نجفي، شيخ ريحان الله و... نيز ديدار كرد. در روز پنجم اسفندماه به دعوت «مجاهدين اسلام» به اتفاق خليل طهماسبي و تعداد ديگري از اعضاي سازمان راهي كاشان شد و در فروردين ماه 1332 عازم استان خراسان گرديد.

سوءقصد نافرجام به جان حسین علاء
چند ماه بعد دولت مصدق سرنگون شد و سپهبد فضل الله زاهدي به نخست وزيري رسيد. در اين دوره فداييان اسلام همچنان بهدنبال تقويت موضع خويش و جذب نيروهاي جديد بودند و عمليات تروريستي اين سازمان براي مدتي متوقف گرديد. نواب صفوي در سال 1333 سفري هم به بيت المقدس و مصر داشت و در اين سفر با رهبران گروه تروريستي «اخوان المسلمين» مصر و اشخاصي نظير ياسر عرفات و جمال عبدالناصر ديدار كرد. در سال 1334 پيوستن ايران به «پيمان نظامي بغداد» بهانه اي شد تا نواب و اطرافيانش نقشهاي براي ترور حسين علاء، نخست وزير وقت ايران، طرحريزي كنند. اين بار مظفرعلي ذوالقدر مأمور اجراي اين نقشه شد و زماني كه علاء در مجلس فاتحه آقا سيد مصطفي (پسر آيتالله كاشاني) شركت كرده بود، اقدام به ترور وي كرد. اما اين بار تير فداييان اسلام به سنگ خورد و علاء از اين سوءقصد جان سالم به در برد. پس از اين حادثه، سرانجام دولت از خواب غفلت برخاست و نواب صفوي، ذوالقدر، عبدالحسين واحدي، سيد محمد واحدي و خليل طهماسبي را دستگير كرد. عبدالحسين واحدي كه براي بازجويي به اتاق سپهبد تيمور بختيار رفته بود، با وي درگير شد و به ضرب گلوله به هلاكت رسيد. در جريان محاكمات نيز نواب صفوي، سيد محمد واحدي، خليل طهماسبي و ذوالقدر به اعدام محكوم شدند و سرانجام در سحرگاه 27 دي ماه 1334 با جوخه اعدام به سزاي جنايات خود رسيدند. هرچند، اين سازمان مخوف با مرگ سركردگانش منحل نشد و اعضاي آن تحت عناوين جديدي نظير هيأت مؤتلفه اسلامي، حزب ملل اسلامي و... به فعاليت ادامه داده و خون بيگناهان ديگري را ريختند و چهره منفور اين سازمان را منفورتر و سياهتر ساختند.
بد نيست در پايان نگاهي هم به كتاب خاطرات آيتالله منتظري (پدر حقوق بشر ایران!!!) بيندازيم. آیتالله منتظري درباره جنايات نواب صفوي و دارودسته اش ميگويد: «ما ته دلمان از حركت فداييان اسلام براي مبارزه با رژيم شاهنشاهي و پياده شدن دستورات اسلام [!] خوشحال بوديم و حرفهاي آنها را حرفهاي حقي ميدانستيم، منتها شيوههاي آنها در حوزه شيوههاي تندي بود.» ایشان اين ترورها و جنايات را اجراي دستورات اسلام ميداند و از اجراي آنها خوشحال است. گلهاي هم كه دارد، از تنديهاي نواب و اطرافيانش در ترور و كشتار افراد نيست، بلكه از تندرويهاي آنها در حوزه ناراحت است. وي در خاطرات خود پیرامون کم و کیف این تندرویها چنین ميگويد: «جوري شده بود كه آقاي واحدي (عبدالحسين واحدي) وقتي ميخواست از مدرسه فيضيه برود حمام پانصد ششصد طلبه دنبالش راه ميافتادند... كارها بدست بچهها افتاده بود. آقاي بروجردي تحقير ميشد. يعني قداست ايشان و علما شكسته ميشد و حرف ايشان زمين ميخورد... ما در عين حالي كه طرفدار نواب بوديم از بينظمي و بههمريختگي حوزه هم رنج ميبرديم، ديگر هيچكس حرف هيچكس را گوش نميداد.»
***
سعی نگارنده در این نوشتار کوتاه، نمایاندن چهره سیاه شخصیتی چون مجتبی نواب صفوی و سازمان تروریستی فداییان اسلام بود که در تاریخ معاصر ایران به سبب اقدامات خشونتآمیز و ترور شخصیتهای مشهور سیاسی و فرهنگی، نامهایی کم و بیش شناخته شدهاند و شوربختانه به یاری دستگاههای تبلیغاتی رژیم اسلامی، از آنان با عنوان شهید و قهرمان یاد میشود!
چندی پیش از شیخ فضلالله نوری سخن گفتیم و تلاش کردیم با یاری جستن از منابع متقن و بیطرف، گوشهای از شخصیت حقیقی این روحانی متحجر را به نسل جوان بشناسانیم. به امید یزدان، در آینده نیز اگر عمری باقی بود، از شخصیتهای روسیاه و بدنام دیگری سخن خواهیم گفت که در این سه دهه با خرج مبالغ هنگفت و استخدام قلم به مزدان بیشمار، کتابها و مقالهها و فیلمها در تجلیلشان ساخته شده و بزرگداشتها برپا گردیده، غافل از آنکه خورشید هرگز پشت ابر نمیماند و تاریخ راستین یک ملت سینه به سینه از پدران و مادران به فرزندان و نوادگان انتقال خواهد یافت و چراغ راه آینده آنان خواهد شد... حتی اگر این تاریخ راستین خوشایند زمامداران و زورمداران بیخرد نباشد.
پاينده ايران
بزرگمهر
منابع
1. كالبدشكافي روشنفكران ديني - دکتر منوچهر يزدي (مجموعه مقالات)
2. راديكاليسم اسلامي در ايران معاصر - عبدالوهاب فراتي (مقاله)
3. جمعيت فداييان اسلام و نقش آن در تحولات سياسي و اجتماعي معاصر (مقاله)
4. قتل كسروي - ناصر پاكدامن، پاييز 1380، انتشارات فروغ، آلمان
5. نگاهي به زندگي سيد احمد كسروي – دكتر بهزاد كشاورزي، نشر درنگ، سال سوم، شماره نهم، مه- ژوئن 2002
6. معماي هويدا - دكتر عباس ميلاني، نشر اختران، چاپ سيزدهم، 1382
7. پاسخ به تاريخ - محمدرضا پهلوي
8. خاطرات آيت الله حسينعلي منتظري، حوزه علميه قم، 1379
و...

نواب صفوی که بود؟
سيد مجتبي ميرلوحي در سال 1303 خورشيدي در محله خاني آباد تهران بدنيا آمد. پدرش ملا سيد جواد از خاندان ميرلوحي بود و مادرش را از خاندان صفوي دانسته اند. سيد مجتبي هنوز كودك بود كه پدرش عبا و عمامه را كنار گذاشت و به عدليه رفت. زماني كه سيد مجتبي نه سال بيش نداشت، پدر حيات را بدرود گفت و مسئوليت وي را به دايي اش سيد محمود نواب صفوي سپردند كه او نيز در عدليه شاغل بود. تقريباً از همان اوان بود كه نام خانوادگي «نواب صفوي» را براي وي برگزيدند. سيد مجتبي از همان كودكي دايماً ذكر ميگفت و آن چنان به خرافه هاي ديني تقيد داشت كه لب به ميوه و طعام خانه خواهرش كه همسر يكي از تجار بود نميزد و آنها را حرام ميدانست و به زنان و دختران بي حجاب پرخاش ميكرد! وي عليرغم داشتن چنين گرايشاتي به اصرار دايي راهي دبيرستان صنعتي ايران – آلمان شد، اما پس از چندي دبيرستان را رها كرد. ناصر ملكي علت ترک تحصیل نواب صفوی را دزدی دوچرخه و به دنبال آن، فرار از چنگال قانون میداند و در اين باره مينويسد: «سيد مجتبي بدليل سرقت يك دوچرخه از طرف اداره آگاهي تحت تعقيب قرار گرفت و متواري شد. ابتدا به قم و سپس خوزستان رفت و از آنجا بطور غيرقانوني عازم عراق شد و در نجف اشرف در يك مدرسه ديني به طلبگي پرداخت.»

شکلگیری سازمان فداییان اسلام
نواب در نجف در حجرهاي واقع در مدرسه بزرگ آخوند خراساني مسكن گزيد و در محضر علماي عاليقدر نجف اشرف بود كه شروع به آموختن دروس اسلامي جهاد و شهادت طلبي كرد! آقا سيد مجتبي در نخستين گام براي آنكه اثبات كند دروس خويش را بخوبي فرا گرفته براي ترور سيد احمد كسروي اعلام آمادگي كرد. مرحوم كسروي، انديشمند برجسته معاصر، در سال 1322 كتابي تحت عنوان «شيعيگري» به چاپ رساند كه در آن كيش گريهپرستي، سينهزني، سوداي معجزه و... را از جنبههاي خرافي و منسوخ اسلام ميدانست. در دوران تحصيل نواب در نجف بود كه اين كتاب بدست وي رسيد. در يكي از جلسات درس تفسير شيخ محمد تهراني به هنگام بحث درباره نوشته هاي كسروي، استاد ابراز تأسف ميكند از اينكه «كسروي به امام زمان و امام صادق توهين كرده و كسي هم نيست كه نفس او را خفه كند و مشتي به دهانش بكوبد.» و نواب با صداي بلند ميگويد: «فرزندان علي هستند كه جواب او را بدهند»! عمليات شستشوي مغزي سيد مجتبي و رفقايش با موفقيت به پايان مي رسد و او براي انجام اين مأموريت مقدس عازم وطن ميگردد. اكنون بازيگران جديدي وارد صحنه ميشوند تا بخش ديگري از عمليات، اين بار در داخل مرزها، كليد بخورد. روحالله خميني يكي از بازيگران اصلي اين عمليات بود. او از همان آغاز فتواي قتل دگرانديشان را صادر كرده بود و هر روز از «دولت اسلام» ميخواست كه «با مقررات ديني و مذهبي هميشه همراه و اين نشريات را كه بر خلاف قانون و دين است جلوگيري كند و اشخاصي را كه اين ياوه سرايي ها را میکنند، در حضور هواخواهان دين اعدام كند و اين فتنه جويان را كه مفسد في الارض هستند، از زمين براندازد تا فتنه انگيزان ديگر دامن به آتش فتنه گري و تفرق كلمه نزنند و دست خيانت به مقدسات ديني دراز نكنند والسلام»! (روح الله خميني، كشف الاسرار، تهران، 1320، صص 110- 104) اما يار غار آيت الله خميني (امام بعدي!) يعني مرتضي مطهري نيز در كنار وي وظيفه تهييج و تحريك نواب و اطرافيانش را در قم بعهده گرفت. اين رويه تا جايي ادامه يافت كه سرانجام با ناراحتي و دلخوري مرحوم آيتالله بروجردي از تندروي هاي آنان و حمايت اكثريت ملايان و طلبه هاي قم از ايشان پروژه نواب صفوي درقم ناتمام ماند و وي به همراه يارانش عازم تهران شد تا با آيتالله كاشاني درباره عمليات انقلابي خويش تبادل نظر كند. ناگفته نماند سيد مجتبي در قم به لطف آقا روحالله! با عبدالحسين واحدي آشنا شد و نطفه هاي سازمان فداييان اسلام شكل گرفت. سيد مجتبي در تهران با آيتالله طالقاني، آيتالله صدر و تني چند از ملايان مشهور آن دوره هم ديدار كرد و از آنان نيز نكاتي در باب جهاد اسلامي و مبارزه با كفر آموخت!
سوءقصد نافرجام به جان احمد کسروی
حال كه ذهن وي براي انجام چنين عملياتي كاملاً آماده شده بود، ديگر زمان آن فرا رسيده بود كه در عمل لياقتهاي خود را نشان دهد و نخستين برگ از دفتر سياه سازمان فداييان اسلام را ورق بزند. بدين منظور پس از ديدار با محمد حسن شاهآبادي و دريافت سيصد تومان تپانچهاي فراهم میسازد تا احمد كسروي را ترور كند. بالاخره روز موعود فرا مي رسد: 8 ارديبهشت 1324
شرح واقعه را از روزنامه «رهبر» به تاريخ 10 ارديبهشت همان سال ميخوانيم: «پريروز ساعت 9 صبح هنگامي كه آقاي كسروي مدير روزنامه پرچم از خانه خود به طرف ايستگاه اتوبوس واقع در چهارراه حشمت الدوله مي رفتهاند صد قدم به چهارراه مانده از پشت سر دو گلوله به طرف ايشان شليك ميشود. يك نفر بنام سيد مجتبي نواب صفوي، با تپانچه كسروي را مورد حمله قرار ميدهد. همراهان كسروي به طرف سيد مزبور پريده، تپانچه را از دستش بيرون ميآورند. ناگهان يك نفر ديگر از جلو تپانچه بدست به طرف او حمله ميكند، ولي خوشبختانه تير او در نميرود. در اين ميان اشرار ديگر كه با ضاربين همراه بودهاند دور آقاي كسروي را گرفته، شروع به هاي و هوي و فريادهايي بر عليه ايشان ميكنند. آقاي كسروي كه سنگي هم به سرش خورده و خون از جاي زخم روان بوده است به پشت كوچه ميپيچد تا خود را به منزل برساند. اشرار ايشان را هاي و هوي كنان دنبال مينمودهاند. ناگهان پاسباني از پشت سر ميرسد و بجاي آنكه ضاربين را دستگير و اشرار را متفرق كند، آقاي كسروي را بعنوان اينكه بايد به كلانتري برويم، به زور برميگرداند. در اين ميان كه دست او را گرفته بودند، ناگهان نواب صفوي رسيده و با چاقوي بلندي كه در دست داشته است ضربتهاي متوالي به سر و صورت و دستهاي كسروي وارد ميآورد. در اينجا پاسبان نه تنها از عمليات چاقوكش مزبور جلوگيري و ممانعت نميكند، بلكه جداً از او پشتيباني مينمايد.
آقاي كسروي با زحمت زياد خود را به درشكه رسانده و همراهان او و دو نفر ضارب سوار ميشوند. مردم جمع شده، هاي و هوي ميكنند. ضاربين در درشكه هم به كسروي اذيت ميكنند. درشكهچي فرار ميكند. يك نفر ديگر پشت درشكه مينشيند. ولي اسب درشكه را برميدارد...
در اين ميان كه غائله بزرگ شده است ناگهان يك افسر شهرباني و يك افسر ژاندارمري رسيده آقاي كسروي و همراهانش را سوار اتومبيل ميكنند و او را در حاليكه از جاي گلوله در پشت سرش خون جريان داشته و سر و دستش نيز زخمي بوده است به كلانتري ميآورند. در كلانتري، در اثر گزارش خلاف پاسبان قضيه را وارونه گرفته و ميخواستهاند از آقاي كسروي توضيحات بخواهند ولي چون جريان خون ادامه داشته در اثر اصرارهايي كه كرده اند ايشان را به بهداري شهرباني رسانيده و در آنجا زخم را پانسمان نموده و بعداً به بيمارستان نجميه آمدهاند.
دو نكته مهم كه در اين قضيه جلب نظر ميكند يكي بيپروايي و نترسي ضاربين و ماجراجويان همدست آنها است كه معلوم بوده است از مقاماتي پشتگرمي داشتهاند। نكته ديگر كمكهاي علني مأمور شهرباني به اشرار و تشويق انها به وارد آوردن ضربتهاي بيشتر ميباشد كه ميرساند وي هم در اين توطئه بيدخالت نبوده است.»

بدين سان نخستين عمليات فداييان اسلام به سركردگي نواب صفوي ناكام ميماند و وي دستگير شده و روانه زندان ميگردد. اما در همين ايام پرونده قطوري در دادگستري عليه كسروي به جریان میافتد و قريب به ده ماه بعد زماني كه وي به همراه منشياش حدادپور، در روز 20 اسفند 1324 براي ارايه آخرين دفاعيات خود عازم دادسرا ميشود، نقشه فداييان اسلام عملي ميگردد.
قتل احمد کسروی و حدادپور
چند شب قبل از روز واقعه، در شب جمعه 17 اسفند 1324 در محله هاي گوناگون تهران از جمله آبشار، چاله ميدان، خاني آباد و باغ فردوس به دعوت «انجمن اسلامي مبارزه با بي ديني» به رياست ملاعباس اسلامي گردهماييهايي با حضور مردم محله و بازاريان متعصب تشكيل ميشود. سازمان دهندگان اين جلسات در حقيقت همان اعضاي سازمان نوبنياد فداييان اسلام هستند. در آن شب ملايان و دينداران متعصب با دستاويز قرار دادن كتاب «شيعيگري» كسروي دست به تحريك مردم ميزنند. صبح روزي كه قرار بود كسروي براي ارايه آخرين دفاعياتش در شعبه 7 بازپرسي حاضر شود حسين امامي، علي محمد امامي و علي فدايي از چند ساعت قبل براي ترور وي عازم محل ميشوند و با لباس هاي مبدل و در هيئت گدايان جلوي در دادگستري كشيك ميكشند و منتظر ورود كسروي ميشوند. حدود ساعت 11 كسروي به همراه منشي اش حدادپور به دادگستري ميرود و در اتاق شعبه 7 بازپرسي روي صندلي مينشيند، اما پيش از آنكه دفاعياتش را آغاز كند، ناگهان هرسه نفر وارد اتاق ميشوند و با هفتتير به طرف وي شليك ميكنند. بازپرس و چند كارمند ديگر از اتاق به بيرون ميگريزند. سپس عليمحمد امامي با كارد به سوي كسروي حمله ور شده و ضربات متعددي وارد ميسازد. حدادپور كه در سالن پهلويي نشسته با شنيدن سروصدا وارد اتاق بازپرسي ميشود، اما حسين امامي از پشت سر به وي حمله كرده و با پنج ضربه پياپي كارد او را از پاي درميآورد. البته حدادپور پيش از مرگ موفق ميشود دو گلوله به سمت تروريستها شليك كند كه يكي از آنها به پاي عليمحمد امامي و ديگري به دست چپ حسين امامي ميخورد. جالب اينجاست كه قاتلين در كمال آزادي و بدون هيچ مزاحمتي از دادگستري خارج و سوار بر درشكه از صحنه قتل ميگريزند!
اكنون ببينيم دادگستري و شهرباني در مقابل اين جنايت چه ميكنند؟!
وزارت دادگستري از همان آغاز رسيدگي به پرونده را به دادسراي حكومت نظامي واگذار ميكند (بله! دادسراي حكومت نظامي! تمام اين وسترن بازيها در شرايطي به وقوع پيوست كه در تهران حكومت نظامي برقرار بود!) روز بعد شهرباني اعلاميهاي منتشر و ضمن پذيرش اين حقيقت كه برادران امامي قاتل كسروي و حدادپور هستند، مدعي ميشود تمام گلوله ها توسط حدادپور شليك شده است! قاتلان راهي زندان ميشوند، اما پس از چندي با حمايت هاي آيت الله كاشاني و به كمك بازاريان متعصب همگي به همراه نواب صفوي آزاد گرديده و جسورتر از گذشته عمليات جديدي را براي اعتلاي اسلام ناب محمدي طرح ريزي ميكنند! حتي برخي از مقامات دولت نيز از ترور كسروي حمايت كردند. بطوري كه عبدالحسين هژير وزير دارايي كابينه قوام (كه بعدها خود توسط فداييان اسلام ترور شد!) دراين باره صراحتاً اعلام كرد: «بنده عقیده دارم که این آدم [کسروی] مهدور الدم بوده و اگر هم او را کشته اند کار درستی بوده»!
و اين سرآغازي شد بر جنايات بعدي نواب صفوي و سازمان جنايتكاري بنام «فداييان اسلام».
ادامه دارد...

فرخ نگهدار، از آشفتگی فکری تا پریشان گویی سیاسی
نامه اخیر فرخ نگهدار به رهبر جمهوری اسلامی یک خود افشاگری از سوی اوست، سالها بود فرخ نگهدار به طور «تلویحی» از جمهوری اسلامی دفاع می کرد و به طور «ضمنی» خواستار استمرار ولایت فقیه بود ولی نامه اخیرش تمام پرده های وی را کنار زد و نگهدار به شکل «صریح» ترس خود از فروپاشی جمهوری اسلامی را آشکار ساخت.
به نظر می رسد نگهدار از یک مشکل دوگانه رنج می برد اولین مشکل او این است که ساختار ولایت فقیه را نمی شناسد (یا وانمود می کند نمی شناسد) و دوم این که ادعا می کند به دنبال دمکراسی است ولی «تنها «راه رسیدن به آن را صندوقِ رای جمهوری اسلامی معرفی می کند که بازهم نا آگاهی او از ماهیت متناقض قانون اساسی را نشان می دهد.
نگهدار خامنه ای را با شاهان ایران و استبداد آنها مقایسه می کند که بازهم مقایسه بیجایی است چرا که اختیارات ولی فقیه در جمهوری اسلامی هرگز با اختیارات شاهان قابل مقایسه نیست در طول تاریخ ایران حکومت در کشور همواره دو پایه بوده و روحانیون همواره در ذیل قدرت حاکم تعریف می شدند در حالی که در نظام ولایت فقیه رهبر دارای علاوه بر داشتن بالاترین اختیارات حکومتی دارای اختیارات مذهبی وسیع هم هست، این در حالی است که خود آیت الله خمینی به صراحت اعلام کرد این اختیاراتی که در قانون اساسی به ولی فقیه داده شده «بعض» شوون ولایت فقیه است نه همه آن و آقای نگهدار با بی توجهی با اختیارات مطلق و بدون پاسخگویی ولی فقیه سهم خامنه ای و معترضان و مخالفان در مشکلات کشور را برابر می داند! سپس به خامنه ای توصیه می کند مردم را فریب داده و انتخابات فرمایشی و بی ارزش جمهوری اسلامی را با بازی دادن برخی اصلاح طلبان رونق دهد و نظام را «تزئین» کند.
نگهدار به شکل شگفت انگیزی از خامنه ای درخواست می کند که به جایگاه قانونی خود بازگردد در حالی که طبق همان قانون که نگهدار از آن دفاع می کند ولی فقیه به شکل ذاتی و ساختاری تبدیل به یک دیکتاتور می شود، کار نگهدار به آنجا رسیده است که از خامنه ای تشکر می کند که موسوی و کروبی و خاتمی را «بازی خورده آمریکا» می داند و آمریکا را طراح اصلی فتنه معرفی می کند.
برائت جستن بخش عمده ای از نیروهای چپ از فرخ نگهدار به روشنی نشان دهنده عمق اشتباهات پی در پی او ست، زیرا نگهدار در حالی زیر تابلوی چپ فعالیت می کند که کمترین نسبتی با نظریه های فلسفی/سیاسی کارل مارکس ندارد و به شکل کاملا غیر منتظره ای از حذف سوبسیدها دفاع می کند و حکومت مذهبی و ایدئولوژیک فعلی را مناسب می داند.
فرخ نگهدار سالهاست دچار نوعی خمودگی فکری و پریشان گویی ذهنی شده او پس از شکست خوردن کامل در انتخابات سال 88 این آشفتگی فکری جای خود را به خود افشاگری و دفاع بی قید و شرط از جمهوری اسلامی داده
متاسفانه یا خوشبختانه تمام راهکارهای ارائه شده نگهدار طی سال گذشته در یک آزمون تاریخی شکست خورد،او از مردم خواست رای دهند و ادعا کرد اگر درصد رای دهندگان زیاد باشد حکومت هرگز نمی تواند تقلب کند که دیدیم درست برخلاف نظرات او حکومت تقلب گسترده کرد، او به مردم وعده داد از طریق صندوق رای می توان به دمکراسی رسید ولی هرگز راجع به اختیارات محدود رییس جمهور به مردم چیزی نگفت و شکست خاتمی را هم از یاد برد و نقش مخرب شورای نگهبان را هم به فراموشی سپرد.
نگهدار پس از برباد رفتن کلیه نظراتش امروز خود را بیش از گذشته افشا کرده و هنگامی که علامتهای اصلاح ناپذیر بودن حکومت اسلامی را مشاهده میکند و وقتی افق پیش رویش «تحولات بنیادین» و فروپاشی جمهوری اسلامی است تاب نمی آورد و درونمایه خود را بیرون می ریزد امثال نگهدار هرگز نمی خواهند بپذیرند که» ساختار» جمهوری اسلامی استبدادی و بحران ساز است و تغییر دادن «مهره ها «هرگز نتوانسته تحولی به نفع حقوق مردم پدید آورد.
كوروش از تهران
پیوند
سخنان فرخ نگهدار در پشتیبانی از جمهوری اسلامیمنبع: پارس دیلی نیوز
دو روز پیش که خبر درگذشت شاهپور علیرضا پهلوی را شنیدم، خبر چنان مرا شوکه کرد که هنوز هم به سختی می توانم افکارم را متمرکز کنم و قلم بر صفحه کاغذ کشم. هنوز هم نمی توانم باور کنم که پس از لیلا، علیرضا هم رفت و خودخواسته هم رفت و فکر مادر و برادر و خانواده اش را هم نکرد و فکر دوستانش را هم نکرد و فکر ما را هم نکرد و... و رفت! و بدتر از آن، اینکه ما هم تا وقتی که در کنار ما بود فکر او را نکردیم و امروز که نیست، در فقدانش بر سر و سینه می کوبیم. ای کاش همه ما یاد می گرفتیم که بیشتر قدر یکدیگر را بدانیم و بیشتر مهر بورزیم، تا وقتی عزیزی رفت افسوس نخوریم و آه حسرت نکشیم.
نمی دانم چه بگویم. در این مواقع سخن گفتن دشوار است. در چنین شرایطی است که انسان بیش از همیشه احساس ناتوانی می کند، زیرا به غیر از اندوه و ابراز همدردی کار دیگری از او ساخته نیست. من هم فقط می توانم از این طریق مراتب دل آرامی خود را به خانواده عزیز پهلوی، شهبانوی نازنین و شاهزاده رضا پهلوی و دیگر اعضای خانواده، و همین طور دوستان و دوستداران آنان اعلام کنم و خود را در غم آنها شریک بدانم.
می دانم که خانواده پهلوی روزهای دشواری را سپری می کنند. بخصوص شهبانو فرح، این بانوی عزیز و نازنین که گویی همیشه محکوم است به تحمل همه درد و رنج ها، و شاهزاده رضا پهلوی که با رفتن برادر، قطعا تکیه گاهی معنوی را از دست داده است.
***
آنچه در این دو روز بیش از پیش بر غم و اندوه من افزود، گستاخی بعضی از سیاست بازان و وطن فروشانی بود که حتی در این شرایط هم دست از دروغگویی و وقاحت خویش بر نمی دارند. در این چند روز به استثنای میلیون ها ایرانی پاک نهاد که با پیام های پرمهر خود از شاهپور علیرضای عزیز یاد کردند و مراتب همدردی خود را با خانواده پهلوی ابراز داشتند، گروهی نیز از این فرصت برای حمله به آن خانواده و تکرار توهین ها و تهمت های گذشته استفاده کردند. گروهی بی آبرو که خود بهتر از همه می دانند مدتهاست دیگر جایی در قلب و ذهن ملت ایران ندارند، اما همچنان بر طبل تهی می کوبند و عربده کشی می کنند تا شاید بتوانند سرپوشی بر خیانت های گذشته و حال خود بگذارند.
گفته ها و نوشته های برخی از این افراد آدمی را به فکر فرو می برد که براستی این چه حرامزاده مردمانند که حتی در مرگ دیگران نیز بدنبال عقده گشایی های شخصی و تسویه حساب های سیاسی هستند؟ اینان چگونه می توانند از آزادی و دموکراسی و مبارزه با استبداد سخن بگویند، وقتی خود ابتدایی ترین اصول اخلاقی را زیر پا می گذارند و حتی در ایام سوگواری اعضای یک خانواده هم دست از حمله و توهین به آنان بر نمی دارند؟
***
امیدوارم غم درگذشت شاهپور علیرضای عزیز، قلب های عاشقان ایران را به یکدیگر نزدیکتر کند و پیوندهای میان دوستداران راستین این مرز و بوم را مستحکم تر سازد تا در فردای آزادی به یاد لیلاها و علیرضاها و... هوشیارانه تر از میهن خویش نگاهبانی کنیم و از یاد نبریم که چه بسیار بودند قلب های عاشقی که به امید دیدار دوباره می تپیدند، اما در غربت خاموش شدند و مجال دیدار دوباره سرزمین مادری شان را نیافتند...
روانشان شاد و یادشان جاودانه باد
ایمیل دریافتی از یک هم میهن از ایران